تبلیغات
اندکی صبر سحر نزدیک است...
 
اندکی صبر سحر نزدیک است...
گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ahmad motaleby
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
صلوات برای سلامتی وتعجیل در فرج آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)







شهادت طفلان مسلم(10)


طفلان مسلم بن عقیل

اصحاب مجروح امام علیه‏السلام

تلفات دشمن

مادران شهدایی كه در كربلا بودند

سن امام علیه‏السلام هنگام شهادت

شهدایى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله

سر مقدس امام علیه‏السلام

تعداد شهداى كربلا

تقسیم سرهاى مقدس

یارانى كه به شهادت نرسیدند

كسانى كه بعد از امام علیه‏السلام شهید شدند


اصحاب مجروح امام علیه‏السلام

بعضى از یاران امام علیه‏السلام به سبب جراحات در میدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و این افراد عبارت بودند از:

1- سوار بن حمیر جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بیرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.

2- عمرو بن عبدالله:او نیز در میدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از یك سال از دنیا رفت.

3- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى علیه‏السلام و در كنار عموى گرامیش امام حسین علیه‏السلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمین افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را دیدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا این كه التیام یافت، آنگاه از كوفه به مدینه منتقل گردید.(25)


مادران شهدایی كه در كربلا بودند

سماوى نقل كرده است كه در كربلا 9 نفر شهید شدند كه مادران آنان نیز در كربلا حضور داشتند:

1- عبدالله بن الحسین علیه‏السلام، مادرش رباب است.

2 - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زینب كبرى است.

3 - قاسم بن الحسن علیه‏السلام، مادرش رمله است.

4 - عبدالله بن الحسن علیه‏السلام، مادرش دختر شلیل بجلى است.

5 - عبدالله بن مسلم، مادرش رقیه دختر على علیه‏السلام است.

7 - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مى‏كرد.

8 - عبدالله كلبى كه او نیز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغیب به جهاد مى‏كرد.

9 - على بن الحسین علیه‏السلام، مادرش لیلى است كه در خیمه ایستاده بود و دعا مى‏كرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهید كردند او شاهد شهادت فرزندش بود.(26)

و در تنقیح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنیه نیز در كربلا حضور داشته است.(27)


شهدایى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله

از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسیدند پنج نفر بودند:

1- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخین شهادت او را در كربلا ذكر كرده‏اند.

2 - حبیب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.

3 - مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.

4 - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقیل شهید شد و بیش از هشتاد سال داشت.

5- عبدالله بن یقطر حمیرى كه سن او با سن امام حسین علیه‏السلام برابر بود، او نیز قبل از امام علیه‏السلام در كوفه شهید شد.(28)


تعداد شهداى كربلا

1- «هفتاد و دو نفر» این تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مى‏گوید: تمام كسانى كه با حسین علیه‏السلام كشته شده‏اند از اصحاب و یاران او هفتاد و دو مرد بوده است.(29) و شیخ مفید رحمة الله همین تعداد را ذكر كرده است و مى‏گوید: امام حسین علیه‏السلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسین علیه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند.(30) و همین عدد را ابن اثیر در تاریخش آورده است.(31) و باز همین تعداد را محمد بن جریر طبرى شیعى در «دلائل الامه» نقل كرده است(32)، و همین قول مشهور است.

2- «هشتاد و هفت نفر» این تعداد را مسعودى نقل كرده و مى‏گوید: جمیع كسانى كه با حسین علیه‏السلام در روز عاشورا در كربلا كشته شده‏اند هشتاد و هفت نفر بوده‏اند.(33)

3- «شصت و یك نفر» بعضى روایت كرده‏اند كه در آن روز تعداد شهیدان شصت و یك نفر بوده است(34)، ولى ممكن است این تعداد اصحاب و یاران امام غیر از شهداى از اهل بیت و بنى هاشم بوده‏اند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.

4- «هفتاد و هشت نفر» این تعداد را سید ابن طاووس نقل كرده است و مى‏گوید: روایت شده است كه اصحاب حسین علیه‏السلام هفتاد و هشت نفر بوده‏اند(35)، و با امام علیه‏السلام هفتاد و نه نفر مى‏شوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصیه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبیق مى‏كند.

5 - «هشتاد و دو نفر» این تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.(36)

6 - «یكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر علیه‏السلام نقل كرده‏اند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و یكصد نفر پیاده بوده‏اند.(37)


یارانى كه به شهادت نرسیدند

چندتن از یاران امام علیه‏السلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ریختن خون هاى اهل بیت معصومین بودند نجات یافتند كه آنان عبارت بودند از:

1- امام زین العابدین علیه‏السلام، آن بزرگوار در كربلا بیمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زینب علیهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.(38)

2- امام محمد بن على الباقر علیه‏السلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شریفش بیشتر نگذشته بود.(39)

3- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كردیم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى یافت.(40)

4- عمر بن الحسن.

5 - زید بن الحسن.

چون اسیران را منتقل كردند این سه نفر از اولاد امام حسن علیه‏السلام از جمله اسرأ بودند.(41)

6 - قاسم بن عبدالله، او یكى دیگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طیار است.

7 - محمد بن عقیل.(42)

8 - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،(43)سپاهیان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كیستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.(44)

9- موقع بن ثمامه اسدى، او نیز با امام حسین علیه‏السلام بود و آنچه تیر داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبیله‏اش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبیدالله از این واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعید نمود.(45)

10- مسلم بن رباح، او با امام حسین علیه‏السلام بود و آن حضرت را خدمت مى‏كرد و چون امام علیه‏السلام كشته شد او رهائى پیدا كرده و نجات یافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقایع كربلا را روایت مى‏كند.(46)

11- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بیان كردیم كه یكى دیگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مى‏باشد كه مشروحاً جریان امر را ذكر كردیم.


كسانى كه بعد از امام علیه‏السلام شهید شدند

1- سوید بن ابى مطاع كه بیهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام علیه‏السلام و فریاد كودكان آن حضرت را شنید، مقاتله كرد تا شهید شد.

2 و 3 - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام علیه‏السلام شهید شد و فریاد اطفال آن حضرت را شنیدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشیر زدند تا به شهادت رسیدند.

4- محمد بن ابى سعید بن عقیل كه چون امام حسین علیه‏السلام بر روى زمین افتاد و فریاد عیال و كودكان بلند شد او هراسان به در خیمه آمد، او را لقیط یا هانى به شهادت رساند.(47)


طفلان مسلم بن عقیل

چون حسین بن على علیه‏السلام شهید گردید، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسیر شدند(48) و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: این دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گیرى كن.

این دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. یك سال بدین منوال گذشت، یكى از آنها به دیگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

شب هنگام كه زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پیامبر من است.

گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.

گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم كه یك سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مى‏گیرى.

زندانبان پیر به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهید بروید. و دو قرص نان جو و یك كوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

آن دو كودك(49) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان كن و چون صبح شود خواهیم رفت.

پیرزن گفت: عزیزانم! شما كی هستید كه از هر گلى خوشبوترید؟

گفتند: ما از خاندان پیغمبریم كه از زندان عبیدالله بن زیاد گریخته‏ایم.

پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند.

گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهیم.

پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: كیستى؟

گفت: داماد تو.

گفت: چرا اینقدر دیر آمدى؟

گفت: واى بر تو، پیش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

پرسید: مگر چه اتفاق افتاده؟!

گفت: دو كودك از زندان عبیدالله گریخته‏اند و امیر فرمان داده است به هر كس كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش كردم تا آنها را پیدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

پیرزن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس كه در روز قیامت دشمن تو باشد.

گفت چه مى‏گویى؟ باید دنیا را به دست آورد!

گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل این كه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.

گفت: امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.

پیرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاریكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیكى آنها رسید، پرسیدند: كیستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كیستید؟ برادر كوچكتر كه زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود؟

گفت: آرى.

گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

گفت: آرى.

گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گیرى؟

گفت: آرى.

گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم كه از زندان عبیدالله گریخته‏ایم.

او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسیر كرد. سپس آن دو كودك یتیم را محكم بست تا فرار نكنند.

در سپیده دم، غلام سیاهى را كه «فلیح» نام داشت، صدا كرد و گفت: این دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!

غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.

گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كیستید؟!

گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان كرد و اینك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

ن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنیاى تو را آباد خواهم كرد، فوراً این دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناكم.

گفت: شما كیستید؟

گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشیر بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تیغ بر كشید و چون چشم كودكان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.

گفت: سر شما را براى ابن زیاد مى‏برم و جایزه مى‏گیرم.

گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مى‏گیرى؟

گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!

گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیك كنم.

گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.

گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.

گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.

آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند كه: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.(50)

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.

ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پیدا كردى؟!

گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان كرده بود.

گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى كردى؟

سپس از او پرسید: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو كرد.

ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم؟

گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزدیك كنم.

ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود؟

گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین! میان ما و این مرد به حق حكم كن.

ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كیست كه كار این نابكار را بسازد؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)

عبیدالله گفت: او را به همان جایى كه این دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.

نوشته‏اند كه: سر او را بر نیزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: این است كشنده عترت رسول خدا.(52)

حجم خسارات و تلفات دشمن به غایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخین گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیه‏السلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغه‏آمیز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام علیه‏السلام یك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است(54)؛ همچنین حضرت عباس بن على علیه‏السلام وقتى یك تنه حمله نمود به شریعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاك مذلت غلطیدند(55) كه تعداد مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر علیه‏السلام ناتوان و حیران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بیست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى این تعداد را دویست نفر ذكر كرده‏اند.(58) و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداكار امام علیه‏السلام.

درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیرالمؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است.(59)

عمر بن سعد، سر مقدس امام علیه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد(60) پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون در قصر را بسته یافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!

هشام مى‏گوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم این چیست؟

گفت: چیزى براى تو آوردم كه همیشه بى نیاز باشى! اینك سر حسین در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پیامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در یك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد.(61)

به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز میدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پیكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بمیرم، در این نیمه شب از كجا سر سبط پیغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در میان پایمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست این، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن این رثا خروش از ملایك بر آورده‏اى(62)


تقسیم سرهاى مقدس

عمر بن سعد فرمان داد كه سرهاى دیگر یاران و اصحاب امام را از بدن

ها جدا ساخته! و خاك و خون از آنها شسته و این هفتاد و دو سر را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج به كوفه فرستاد.(63)

و روایت شده است كه قبائل، آن سرهاى مقدس را بین خود تقسیم كردند:

1- قبیله كنده كه رئیس آنها قیس بن اشعث بود، سیزده سر!

2- قبیله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!

3- قبیله تمیم، هفده سر!

4 - قبیله بنى اسد، شانزده سر!

5 - قبیله مذحج، هفت سر!

6 - باقیمانده از مردم، سیزده سر!(64)

پاورقى ها:

25- حیاة الامام الحسین 3/312.

26- ابصار العین،130. ولى برخى از محققان بر این عقیده‏اند كه مادر حضرت على اكبر در كربلا حضور نداشته است.

27- تنقیح المقال، 3/247.

28- ابصار العین، 128.

29- انساب الاشرافف 3/205.

30- ارشاد شیخ مفید، 2/95.

31- كامل ابن اثیر، 4/10.

32- دلائل الامامة، 71.

33- مروج الذهب 3/61 / البد و التاریخ 6/11.

34- اثبات الوصیة، 126.

35- الملهوف، 60.

36- بحار الانوار، 45/4.

37- نفس المهموم، 236. و كتاب «شفأ الصدور» اقوال دیگرى را راجع به عدد شهدا ذكر كرده است كه طالبین مى‏توانند به این كتاب رجوع كنند (شفأ الصدور 1/241).

38- المنتظم ابن جوزى، 5/341.

39- مقتل الحسین مقرم، 305. ولى بنا بر قول اصح ولادت حضرت باقر علیه‏السلام در سال 57 و عمر شریفش در واقعه كربلا نزدیك به چهار سال بوده است.

40- ارشاد شیخ مفید، 2/25.

41- مقاتل الطالبیین، 119.

42- حیاة الامام الحسین، 3/314.

43- رباب دختر امر القیس كلبى، مادر حضرت سكینه دختر امام حسین علیه‏السلام است.

44- انساب الاشراف 3/205.

45- كامل ابن اثیر 4/80.

46- حیاة الامام الحسین 3/313.

47- ابصار العین، 129.

48- همانطور كه از این نقل ظاهر است این كودك به همراه امام حسین علیه‏السلام بوده‏اند، ولى قزوینى از روضة الشهدا نقل نموده كه این دو كودك همراه پدرشان مسلم بن عقیل به كوفه آمدند و عبیدالله بن زیاد آنها را اسیر و زندانى نمود. (ریاض الاحزان، 5).

49- نام آن دو كودك محمد و ابراهیم بود كه محمد از ابراهیم بزرگتر بوده است. (ریاض الاحزان، 6).

50- از متنخب نقل شده است كه: آن مرد چون خواست كودكان را به قتل برساند همسر او پیش آمد و گفت: از این دو كودك یتیم درگذر و از خدا طلب كن آنچه را از عبیدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه كه عبیدالله به تو دهد چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد. (ریاض الاحزان، 6).

51- در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل

بیت ذكر كرده‏اند. (ریاض الاحزان، 8).

52- امالى شیخ صدوق، مجلس 19، حدیث 2.

53- حیاة الامام الحسین، 3/315.

54- مناقب ابن شهر آشوب، 4/110.

55- مقتل الحسین مقرم، 268.

56- بحار الانوار، 45/41.

57- نفس المهموم، 309.

58- مقتل الحسین مقرم، 259.

59- ارشاد شیخ مفید 2/133 / انساب الاشراف 3/219. و اقوال دیگرى در سن مبارك آن حضرت وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنیم:

مسعودى مى‏گوید: حسین مقتول شد در حالى كه از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود.(مروج الذهب 3/62).

طبرى شیعى مى‏گوید: امام حسین علیه‏السلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شریفش گذشته بود. (دلائل الامامة، 70).

ابن جوزى مى‏گوید: امام حسین صلوات الله علیه روز عاشورا كه مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و یك هجرت شهید شد در حالى كه از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفة الصفوة 1/387).

و ابوالفرج اصفهانى نیز سن مبارك آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذكر كرده است كه قبلا در قسمت «تاریخ شهادت» به آن اشاره كردیم. (مقاتل الطالبیین، 78).

60- الملهوف، 60.

61- تاریخ طبرى، 5/445. بعضى نوشته‏اند: حامل سر امام به نزد عبیدالله بن زیاد مردى بنام بشر بن مالك بود و چون آن سر مقدس را نزد عبیدالله نهاد و گفت:

املأ ركابى فضة و ذهبا             فقد قتلت الملك المحجبا

«مركبم را از سیم و زر سنگین بار كن، كه من پادشاه با فرو شكوهى را كشتم.»

ابن زیاد از كلام او در غضب شد و گفت: اگر مى‏دانستى كه او چنین است، پس چرا او را كشتى؟! به خدا سوگند چیزى به تو ندهم و تو را به او ملحق كنم. پس گردن او را بزد. (كشف الغمه، 2/232).

62- شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.

63- ارشاد شیخ مفید، 2/113.

64- الملهوف، 60.

منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : شهادت طفلان مسلم(10)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شهادت سالار شهیدان (8)


آخرین لحظات

یورش وحشیانه

فرمان قتل

تیر سه شعبه

تعیین قاتل

تهاجم به خیام

شیون ملائكه

دعاى امام علیه‏السلام

خبر شهادت

مناجات امام علیه‏السلام

آخرین شهید

شهادت امام علیه‏السلام

ذوالجناح

فریاد عقیله بنی‌هاشم علیهاالسلام

دگرگونى عالم

هلال بن نافع


یورش وحشیانه

آنگاه عمر بن سعد فریاد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسین در كنار خیمه‏ها با اهل‌بیت خود مشغول وداع است بر او حمله كنید! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه میمنه از میسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تیر باران نمودند به گونه‏اى كه تیرها از میان طناب چادرها و خیمه‏ها مى‏گذشت و پیراهن بعضى از زنان را پاره مى‏كرد، پس امام علیه‏السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شیرى خشمگین بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تیر مى‏بارید و آن بزرگوار سینه‏اش را سپر آن تیرها قرار مى‏داد.(299)

در این هنگام امام علیه‏السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏كنید؟ آیا حقى را ترك كردم یا سنتى را تغییر داده‏ام؟ و یا شریعتى را تبدیل كرده‏ام؟!

آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏كنیم به خاطر كینه‏اى كه از پدرت داریم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنین كرده است.(300)

چون امام علیه‏السلام این سخن را از آن گروه شنید به سختى گریست و بعد به طرف راست و چپ نگریست ولى كسى از انصارش را ندید مگر این كه خاك بر پیشانى آنها نشسته و شهید شده بودند.(301)

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد؛ امام علیه‏السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!


تیر سه شعبه

امام علیه‏السلام ایستاد تا لحظه‏اى استراحت نماید در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پیشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نماید تیرى سه شعبه آهنین و مسموم بر سینه مباركش - و بر اساس بعضى از روایات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدایا! تو مى‏دانى اینان كسى را مى‏كشند كه روى زمین فرزند پیامبرى جز او نیست؛ سپس تیر را گرفته از پشت بیرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زیر آن زخم گرفته، چون از خون لبریز شد به آسمان پاشید و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: همین گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگویم: اى رسول خدا! مرا این گروه كشتند.(302)


تهاجم به خیام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا این كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام علیه‏السلام بر سپاه كوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باكى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!

شمر ندا كرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!

امام علیه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏كنم و شما با من جنگ دارید، زنان را گناهى نیست، به این گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.

شمر گفت: این چنین خواهیم كرد اى پسر فاطمه!

آنگاه رو به لشكرش كرده و فریاد زد: از حرم و سراپرده این مرد دور شوید و آهنگ خود او كنید! كه به جان خودم سوگند او كفو كریمى است!

پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گردیده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏كرد و آنان بر آن حضرت یورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود كه نیافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)

و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.(305)

پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهیز كرده و هر كدام این كار را به دیگرى واگذار مى‏نمودند، در این هنگام شمر فریاد زد: واى بر شما! مادرتان در عزایتان بگرید! چه انتظارى دارید؟ او را بكشید. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(306)

بعضى نوشته‏اند كه: امام حسین علیه‏السلام سه ساعت از روز روى زمین افتاده بود و به آسمان نظر مى‏كرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، یا غیاث المستغثین»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در كشتن او شتاب كنید.

امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.

شبث بن ربعى در حالى كه شمشیر در دست داشت نزدیك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نماید، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشیر را رها كرده و در حالى كه فریاد مى‏زد فرار كرد.(307)


دعاى امام علیه‏السلام

و چون امر بر حسین سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم متعالى المكان عظیم الجبروت شدید المحال غنى عن الخلائق عریض الكبریأ قادر على ما تشأ قریب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قریب اذا دعیت محیط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب الیك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب الیك فقیراً و افزع الیك خائفاً و ابكى مكروباً و استعین بك ضعیفا و اتوكل علیك كافیاً اللهم احكم بیننا و بین قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبیك و ولد حبیبك محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم الذى اصطفیته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً یا ارحم الراحمین."(308)

اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظیم و تدبیر و عقابى شدید، بى نیاز از خلائق و داراى كبریائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قریب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نیكو، چون خوانده شوى نزدیك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذیرى، بر هر چه اراده كنى نیرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گویند سپاس جزا دهى و چون تو را یاد كنند یادشان كنى، تو را مى‏خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقیرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گریم در سختی‌ها، و از تو كمك مى‏گیرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‏كنم و مرا كافى است. خدایا بین ما و قوم ما تو حكم فرما، اینان ما را فریفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پیامبر توایم فرزند حبیب تو محمد كه او را به رسالت برگزیدى و او را امین وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشایشى اى مهربان‌ترین مهربانان.


مناجات امام علیه‏السلام

امام علیه‏السلام در آخرین لحظات عمر شریفش با خدا راز و نیاز نموده با این جملات مناجات مى‏كرد:

"صبراً على قضائك یا رب، لا اله سواك یا غیاث المستغیثین مالى ربُّ سواك ولا معبود غیرك، صبراً على حلمك یا غیاث من لا غیاث له یا دائماً لا نفاد له یا محیى الموتى یا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بینى و بینهم و انت خیر الحاكمین."(309)

بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پیشه سازم، خدایى به جز تو نیست! اى فریادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غیر تو نیست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‏كنم اى فریادرس كسى كه جز تو فریادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در میان من و این گروه حكم كن كه تو بهترین حكم كنندگانى.


شهادت امام علیه‏السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید!

پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.(310)


فریاد عقیله بنی‌هاشم علیهاالسلام

زینب كبرى از خیمه بیرون آمد و فریاد مى‏زد: وا اخاه! وا سیداه! وا اهل بیتاه! اى كاش آسمان بر زمین سقوط مى‏كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‏ریخت.(311) پس بر عمر بن سعد فریاد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏كشند و تو تماشا مى‏كنى؟ او هیچ جوابى نداد! زینب فریاد برآورد و گفت: واى بر شما! آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ باز هیچ كس پاسخى نداد.(312)

و بعضى نقل كرده‏اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گردید ولى صورتش را از زینب برگرداند.(313)


هلال بن نافع

هلال مى‏گوید: ما با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودیم كه ناگهان دیدیم كسى فریاد مى‏زد: اى امیر! بشارت كه اینك شمر حسین را به قتل رساند!

هلال مى‏گوید: من میان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏كردم! به خدا قسم هیچ كشته به خون آغشته‏اى را نیكوتر و درخشنده روى‏تر از او ندیدم. نور چهره و زیبائى هیئت او اندیشه قتل وى را از یاد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنیدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حمیم آن بنوشى.

و امام را شنیدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كردید به او شكایت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ كار با شما شریك نشوم!(314)

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیك شد.


آخرین لحظات

پس زمانى گذشت هر كس كه نزدیك آن بزرگوار مى‏شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‏گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمیر كندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزدیك امام آمد و شمشیرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسید كه خون جارى گردید. امام حسین علیه‏السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن همیشه در فقر و مسكنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.(315)

و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمین فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حیرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنیا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.(316)


فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پیاده شو و او را به قتل برسان، خولى بن یزید سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پیاده شد و با شمشیر بر گلوى شریف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏كنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترین مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)


تعیین قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خلیفة بن خیاط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسین را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امیر لشكر عمر بن سعد بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سینه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‏كشى و مى‏دانى من كیستم؟

شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشیر به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)

2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسین را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنین كند فتورى در او پیدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازویت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پیاده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)

3- «خولى بن یزید» او بر امام یورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبیدالله بن زیاد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خیرالناس اما و ابا و خیرهم ان ینسبون نسبا.(321) و (322)


شیون ملائكه

چون امام علیه‏السلام به شهادت رسید ملائكه آسمان به شیون آمدند و گفتند: پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم علیه‏السلام را براى ملائكه ظاهر گردانید و فرمود: به وسیله این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت.(323)

و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.


خبر شهادت

راوى مى‏گوید: كنیزى از ناحیه خیام امام حسین علیه‏السلام بیرون آمد، مردى به او گفت: یا امة الله! مولاى تو كشته شده است.

آن كنیز مى‏گوید: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فریاد زدم و زنان حرم نیز بپاخاسته و همراه من فریاد زدند.(324)

همه از خیمه‏ها بیرون دویدند ولى سالار زینب را ندیدند.


آخرین شهید

سوید بن مطاع در میان شهدا در اثر جراحات زیاد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تیرهاى دشمن روى زمین افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنید كه مى‏گویند: قتل الحسین! «حسین كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‏تواند برخیزد و با او حربه‏اى بود و شمشیر او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زید بن رقاد به قتل رسانیدند و او آخرین نفر از اصحاب امام حسین بود كه شهید گردید.(325)


ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شیهه كشان و گریان به جانب خیمه‏ها شتافت در حالى كه پیشانى خود را به خون امام علیه‏السلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است كه اسب مى‏گفت «الظلمیة الظلیمة من امة قتلت ابن بنت نبیها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پیامبر خود را كشتند» و با همان فریاد رو به خیمه‏ها آورد.(327)

و در زیارت ناحیه آمده است:

"فلما رأین النّسأ جوادك مَخزیّاً و نظرن سرجك علیه ملویّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعویل داعیات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سیفه على نحرك قابض على شیبتك بیده ذابح لك بمهنّده."(328)

پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هیئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زینش واژگون و یالش پر از خون است از خیمه‏ها بیرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پریشان و بر صورت خود سیلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افكندند و به صداى بلند شیون مى‏كردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سینه مباركت نشسته بود و محاسن شریفت را در یك دست گرفته و با دست دیگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏كرد.


دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبیر گفتند! زمین به سختى لرزید و شرق و غرب تاریك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون بارید و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن على كشته شد.(329)

رواى گفت: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریكى و طوفان سرخى كه امكان دیدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گردیده و ساعت‌ها ادامه داشت.(330)

امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و كوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.(331)

داودبن فرقد از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسین بن على علیه‏السلام شهید شد آسمان نیلگون گردید تا یك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمین بر حسین بن على علیه‏السلام یك سال گریست و بر یحیى بن زكریا نیز گریسته بود، و سرخى آسمان همان گریه آن است.(332)

در «اثبات الوصیه» مسعودى آمده است: روایت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسین علیه‏السلام گریست؛ سؤال شد كه: علامت گریه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشید در میان سرخى طلوع و غروب مى‏كرد.(333)

و سیوطى نقل مى‏كند كه: چون حسین بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشید بر دیوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى دیگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهید شد خورشید گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)

خلاد مى‏گوید: بعد از شهادت حسین علیه‏السلام تا مدتى خورشید چون طلوع مى‏كرد بر دیوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زیر آن خون تازه بود!

ابو قبیل مى‏گوید: چون حسین علیه‏السلام كشته شد خورشید آن چنان گرفت كه ستارگان نیمه روز ظاهر گردیدند تا این كه ما گمان كردیم قیامت برپا شده است.(335)

و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پیامبر را در خواب دید در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گریست، علت آن را پرسید، پیامبر فرمود: هم اكنون حسین را كشتند.(336)

از امام صادق علیه السلام روایت شده است كه: چون حسین بن على را به شمشیر زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فریاد زد: اى امتى كه بعد از پیامبر خود متحیر و گمراه شده‏اید! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(337)

مردم مدینه شامگاه آن روز كه حسین علیه‏السلام كشته شد هاتفى را شنیدند كه مى‏گفت:

مسح الرسول جبین هفله بریق فى الخدود ابواه من علیا قریش و جدُّه خیر الجدود.(338) و (339)

پاورقى‌ها:

299- مقتل الحسین مقرم، 277.

300- الامام الحسین و اصحابه، 306.

301- ذریعة النجاة، 134.

302- بحار الانوار، 45/53.

303- مثیر الاحزان، 72.

304- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.

305- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.

306- كامل ابن اثیر 4/78.

307- تظلم الزهرأ 211.

308- مقتل الحسین مقرم ،282.

309- مقتل الحسین مقرم، 283.

310- بحار الانوار 45/55.

311- الملهوف 51 / كامل ابن اثیر 4/78.

312- ارشاد شیخ مفید 1/112.

313- كامل ابن اثیر 4/78.

314- نفس المهموم، 366.

315- انساب الاشراف، 3/203.

316- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 123.

317- الملهوف، 52.

318- الاستیعاب 1/395 / ابصار العین 14.

319- بحار الانوار 45/56.

320- كامل ابن اثیر 4/78 / انساب الاشراف 3/203.

321- «ركاب مرا از طلا و نقره لبریز كن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترین مردم را از نظر مادر و پدر كشتم و بهترین مردم از نظر نژاد و نسب را.»

322- الاستیعاب 1/393/ كشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال دیگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذكر كرده‏اند كه چون اقوال نادرى است از ذكر آنها خوددارى شد. (الامام الحسین و اصحابه، 315).

323- كافى، 1/456.

324- الملهوف، 55.

325- كامل ابن اثیر 4/79 / انساب الاشراف 3/204.

326- الفتوح، 5/220.

327- مقتل الحسین، 283.

328- زیارت ناحیه، بحار الانوار 98/317.

329- ذریعة النجاة، 147.

330- الملهوف، 53.

331- بحار الانوار، 45/206.

332- بحار الانوار، 45/210.

-333 اثبات الوصیة، 167.

334- تاریخ الخلفا، 207.

335- مختصر تاریخ ابن عساكر، 7/149.

336- الامام الحسین و اصحابه، 336.

337- علل الشرایع، 2/76.

338- «پیامبر دست به پیشانى خود گرفته، و اشك بر گونه‌هایش جارى است؛ پدر و مادر حسین از برجستگان قریش هستند، و جد او بهترین اجداد است.»

339- البد و التاریخ، 6/13.

منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : شهادت سالار شهیدان (8)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

غربت و تنهایی امام حسین علیه السلام (7)


اشعار امام حسین علیه‏السلام

استغاثه امام علیه‏السلام

سفارش امام حسین به امام سجاد علیه‏السلام

وداع امام علیه‏السلام

دختر سه ساله

مبارزه امام علیه‏السلام

آخرین خطبه

آخرین وداع


اشعار امام حسین علیه‏السلام

هنگامى كه امام حسین علیه‏السلام طفل شیرخوار را دفن كرد، بپاخاست و این اشعار را قرائت كرد:

«اینان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دیر زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترین خلق را شهید كردند؛ و این نتیجه كینه اینان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسین به طور جمعى یورش بریم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعیت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و یكدیگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبیدالله و یزید)؛ از خدا بر ریختن خونم نترسیدند، به امر عبیدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تیر زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز این كه فخر مى‏كردم به نور فرقدین (دو ستاره): على بهترین خلق بعد از پیامبر، و پیغمبر كه والدین او هر دو از قریشند؛ برگزیده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزیده هستم؛ نقره‏اى كه از طلا خالص گردیده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنیا دارد، یا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنین؛ ریسمان محكم دین على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعه‏اى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظیم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پیامبر و على؛ عترت نیكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستید، در حالى كه قریش دو بت را مى‏پرستیدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قریش هرگز حتى به مقدار طرفة العین.» (274)

آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟ زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‏السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.

استغانه امام علیه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‏السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:

اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.


استغاثه امام علیه‏السلام

چون امام علیه‏السلام بدن‌هاى پاك و پاره پاره‏ یارانش را دید كه بر روى خاك كربلا افتاده است و دیگر كسى نمانده است كه از او حمایت كند و نیز بی‌تابى اهل‌بیت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ایستاد و فریاد برآورد كه:

هل من ذابٌ‏ٍ یذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ یخاف اللّهِ فینا؟ هل من مغیث یرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟(275)

آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و یا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟

زنان حرم وقتى كه این را از امام علیه‏السلام شنیدند صداى آنها به گریه بلند شد.(276)

و امام سجاد علیه‏السلام چون استغانه پدر را شنید، از خیمه بیرون آمد و او آنچنان بیمار بود كه نمى‌توانست شمشیر خود را حمل كند، و با این ضعف مفرط به سوى میدان حركت كرد در حالى كه ام‏كلثوم از پشت سر او را صدا مى‏زد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مى‏گفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمین خالى از نسل آل محمد نشود.(277)

این استغانه امام علیه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همین رو امام علیه‏السلام مقابل اجساد مطهر یارانش آمد و فرمود:

یا حبیب بن مظاهر! و یا زهیر بن القین! و یا مسلم بن عوسجه! و یا ابطال الصفأ! و یا فرسان الهیجأ! مالى اُنادیكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجیبون؟! و انتم نیام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ایّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.(278)

اى حبیب بن مظاهر! و اى زهیر بن قین! و اى مسلم بن عوسجه! اى دلیران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنوید؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنید؟! شما خفته و من امید دارم كه سر از خواب شیرین بردارید كه اینان پردگیان آل رسولند كه بعد از شما یاورى ندارند، از خواب برخیزید اى كریمان و در برابر این عصیان و طغیان از آل رسول دفاع كنید.

در بعضى از روایات آمده است كه آن بدن‌هاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبیك گفته باشند و به زبان حال و یا به لسان قال مى‏گفتند: «ما براى اجراى فرامین تو حاضریم و در انتظار مقدم مبارك تو هستیم.»(279)


سفارش امام حسین به امام سجاد علیه‏السلام

از امام سجاد علیه‏السلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سینه چسبانید در حالى كه خون ار سراپایش مى‏جوشید و به من فرمود: اى فرزندم! این دعا را كه تعلیم مى‏كنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا علیهاالسلام به من تعلیم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئیل نقل كرده‏اند، هنگامى كه حاجت بسیار مهم و غمى بزرگ و امرى عظیم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق یس والقرآن الحكیم و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر على حوائج السائلین، یا من یعلم ما فى الضمیر، یا منفّساً فن المكروبین، یا مُفرّجاً عن المغمومین، یا راحم الشیخ الكبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لایحتاج الى التفسیر صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»(280)

نوشته‏اند: امام علیه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‏دانید با چه كسى مبارزه مى‏كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.


وداع امام علیه‏السلام

در این هنگام امام عیله السلام براى وداع به سوى خیام آمد و فرمود: «یا سكینه! یا فاطمه! یا زینب ! یا ام‌كلثوم! علیكنّ منّى السّلام!»

سكینه فریاد بر آورد: اى پدر! آیا تن به مرگ داده‏اى؟!

امام علیه‏السلام فرمود: چگونه چنین نباشد كسى كه نه كمك كننده‏اى دارد و نه یاورى؟

سكینه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!

امام علیه‏السلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مى‏كردند مى‏خوابید.(281)

خانم‌هاى حرم با شنیدن سخنان امام به زارى و شیون پرداختند، امام علیه‏السلام آنها را آرام فرمود و روى به‏ ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصیت مى‏كنم كه خوددار باشى! آنگاه سكینه فریادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكینه را بسیار دوست مى‏داشت، او را به سینه چسبانید و اشك او را پاك كرد و گفت:

سیطول بعدى یا سكینه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتیننى یا خیرة النّسوان.(282) و (283)


دختر سه ساله

هنگامى كه امام علیه‏السلام با اهل حرم وداع كرد و اراده میدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسید و آن طفل از شدت تشنگى فریاد بر آورد: «یا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برایت آبى بیاورم.

پس آن حضرت روانه میدان شد و به سوى فرات رفت، در این زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسین! لشكر به خیمه‏ها ریختند.

آن حضرت از فرات بیرون آمد و خود را به سرعت به خیمه‏ها رسانید. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آورده‏اى؟!

امام از شنیدن این سخن، اشك از دیدگانش جارى شد و فرمود: عزیزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بی‌قرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پیشانى او كشید و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خیمه‏ها بیرون رود آن طفل به سوى امام دوید و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.(284)

از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است: امام حسین علیه‏السلام چون هنگام شهادتش رسید دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامه‏اى پیچیده به او داد و وصیتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسین علیه‏السلام به گونه‏اى بیمار بود كه امید بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسین تسلیم كرد و پس از او به ما رسید.(285)


مبارزه امام علیه‏السلام

آنگاه امام علیه‏السلام در حالى كه شمشیرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ایستاد و این اشعار را قرائت فرمود:

انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حین افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى یُدعى ذا الجناحین جعفر و فینا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فینا الهدى و الوحى بالخیر یُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما لیس یُنْكر و شیعتنا فى النّاس اكرم شیعة و مبغصنا یوم القیامة یخسر.(286) و (287)

سپس آنان را به مبارزه طلبید و هر كس به میدان قدم مى‏نهاد او را به قتل مى‏رسانید تا گروه زیادى از دشمن را كشت، پس بر میمنه سپاه حمله كرد و مى‏گفت:

الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.(288)

آنگاه بر مسیره حمله‌ور مى‏شد و مى‏فرمود:

انا الحسین بن على آلیت ان لا انثنى احمى عیالات ابى امضى على دین النبى.(289) و (290)

امام فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد. پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.

نوشته‏اند: امام علیه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانید تا این كه عمر بن سعد فریاد برآورد: واى بر شما! مى‏دانید با چه كسى مبارزه مى‏كنید؟! این فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است!(291) پس، از همه سوى بر او بتازید؛ پس از صدور این فرمان صد و هشتاد نفر با نیزه و چهار هزار نفر با تیر به آن حضرت حمله‌ور شدند.(292)

امام علیه‏السلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبیدى كه با چهار هزار نفر بر شریعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شریعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنه‏اى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنید سر برداشت، و آب ننوشید! گویا سخن امام را فهمید.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: بنوش كه من نیز بنوشم! پس امام علیه‏السلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.

شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پیدا نخواهى كرد.

پس مردى به امام علیه‏السلام گفت: فرات را مى‏بینى كه همانند شكم ماهیان جلوه مى‏كند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را تشنه بمیران.

نوشته‏اند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فریاد مى‏زد: مرا آب دهید! آب برایش مى‏آوردند و آنقدر مى‏نوشید كه از دهانش مى‏ریخت، باز فریاد مى‏زد: مرا سیراب كنید! تشنگى مرا كشت! و چنین بود تا جان داد.(293)

برخى هم گفته‏اند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مى‏برى در حالى كه حریم تو را غارت مى‏كنند؟!

پس امام از شریعه بیرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خیمه آل الله رسانید و دید كه سراپرده‏اش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.(294)


آخرین خطبه

امام علیه السلام در آخرین خطبه خود با بیانى بلیغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنیا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنین بر مى‏آید آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ایراد این خطبه پر شور به شهادت رسید، و آن خطبه چنین است:

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنیا على حذر فان الدنیا لو بقیت لاحد و بقى علیها احد لكانت الانبیأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غیر ان الله تعاى خلق الدنیا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجدیدها بال و نعیمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خیر الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.(295)

اى بندگان خدا! تقواى خدا پیشته سازید و از دنیا حذر كنید، اگر دنیا براى كسى باقى مى‏ماند و كسى در دنیا جاویدان بود انبیاى الهى سزوارترین مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضى‏تر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنیا را براى بلا و آزمایش آفریده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چیز نو و جدید آن كهنه مى‏شود و نعمت‌هاى آن از بین مى‏رود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنیا منزل ماندن نیست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگیرید كه بهترین توشه‏ها تقوى است و تقواى خدا را پیشه سازید تا رستگار شوید.


آخرین وداع

سپس امام علیه‏السلام براى بار دوم به خیام آمد و با اهل‌بیت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكیبایى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباس‌هاى خود را پوشیده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختی‌ها مهیا كنید و بدانید كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خیر خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنج‌ها و سختی‌هایى كه مى‏كشید شما را از انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنید و سخنى نگوئید كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(296)

آنگاه فرمود: لباسى را براى من آرید كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم كه از بدنم بیرون نیاورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، این لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.(297). پس آن را چاك زده و پوشید، و چنین كرد كه آن را بیرون نیاورند.

و چون خواست به طرف میدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشه‏اى مى‏گریست و ندبه مى‏كرد، نمود، امام علیه‏السلام نزد او آمد و او را تسلى داد و این زبان حال اوست:

هذا الوداع عزیزتى و الملتقى یوم القیامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهیئى و استشعرى الصبر الجمیل و بادرى و اذا رایتینى على وجه الثرى دامى الورید مبضعاً فتصرى.(298)

پی‌نوشت‌ها:

274- الاحتجاج 2/101.

275- حیاة الامام الحسین 3/274.

276- الملهوف، 51.

277- بحار الانوار 45/46.

278- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 115.

279- المفید فى ذكرى السبط الشهید، 115.

280- نفس المهموم، 347.

281- این مثل را در جائى به كار مى‏برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.

282- «اى سكینه! بدان كه طولانى خواهد بود، گریه كردن تو پس از شهادت من؛ دل مرا با اشك حسرت خویش مسوزان، مادامى كه جان در تن من است؛ و هنگامى كه كشته گردم تو اولى هستى كه در سوگ من نشینى اى برگزیده زنان.»

283- نفس المهموم، 346.

284- مخزن البكأ ملا صالح بر غانى، مجلس نهم.

285- بحار الانوار، 46/17.

286- «من فرزند على پاك از خاندان هاشمم، و فخر مى‏كنم و این فخر مرا كافى است؛ جدم رسول خدا بهترین كسى كه روى زمین حركت كرد، و ما مشعل‌هاى نورانى الهى در میان خلقیم، مادرم فاطمه از سلاله احمد است، و عمویم جعفر است كه صاحب دو بال مى‏باشد؛ در میان ما كتاب خدا به صدق نازل گردیده، و در ما هدایت و وحى به خوبى ذكر مى‏شود؛ ما امان خدائیم براى تمام مردم، كه آشكارا و پنهان آن را بیان مى‏كنیم، ما صاحبان حوضیم دوستان را سیراب مى‏كنیم با ظرف رسول خدا، و این قابل انكار نیست؛ پیروان ما در میان مردم گرامى‏ترین پیروانند، و دشمن ما روز رستاخیز زیانكار است.»

287- الاحتجاجف 2/103.

288- «مردن به از آلوده شدن به عار و ننگ، و عار به از داخل شدن در آتش».

289- «من حسین فرزند على هستم، سوگند یاد كردم كه تسلیم نشوم، عیالات پدرم را حمایت مى‏كنم، و پیرو دین نبى اكرم باشم.»

290- مقتل الحسین مقرم 274.

291- «هذا ابن الانزع البطین، هذا ابن قتال العرب».

292- مناقب ابن شهر آشوب 4/110.

293- مقاتل الطالبیین، 86.

294- مناقب ابن شهر آشوب 4/58. مرحوم شعرانى مى‏گوید: اینگونه غفلت و فریب شایسته مقام امامت نیست هر چند جلودى ناقل این جریان از مشاهیر اخباریین است و امیرالمؤمنین فرمود: «لا استغفل عن مكیدة»و اگر از امامت هم قطع نظر كنیم زیركى و تیزهوشى آنان قابل انكار نیست.(ترجمه نفس المهموم 249).

295- حیاة الامام الحسین 3/282.

296- نفس المهموم، 355.

297- الملهوف، 51.

298- «اى عزیز من! این آخرین وداع است، و ملاقات روز قیامت نزد حوض كوثر خواهد بود؛ گریه را رها كن و براى اسارت مهیا باش، بردبارى نیكو را شعار خود قرار ده؛ و چون پیكر قطعه قطعه مرا روى خاك مشاهده كردى، در حالى كه از رگ‌هایم خون جارى است، شكیبائى كن».

منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : معرفی یاران شهید امام حسین علیه السلا م (5)، معرفی شهدای كربلا از بنی هاشم (6)، غربت و تنهایی امام حسین علیه السلام (7)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

وقایع شب عاشورا (3)


پیوستن گروهى به امام علیه‏السلام

یك شب مهلت براى راز و نیاز

بریر و ابو حرب سبیعى

خطبه امام علیه‏السلام شب عاشورا

در تدارك لقاء

پاسخ یاران امام علیه‏السلام

نافع بن هلال و امام علیه‏السلام

محمدبن بشیر

رؤیاى امام علیه‏السلام

مرگ از عسل شیرین‏تر است

روز عاشورا

ایستادگى تا مرز شهادت

تعداد یاران امام علیه‏السلام

حفر حندق در اطراف خیام

سپاه عمر بن سعد

تحكیم مواضع

حركت سپاه دشمن

غسل شهادت

اشعار امام علیه‏السلام


یك شب مهلت براى راز و نیاز

پس عباس علیه‏السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با این درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكریان خود پرسید كه: چه باید كرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم (كنایه از مردم بیگانه) و كفار از تو چنین تقاضایى مى‏كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!

قیس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنین كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیه‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى‏دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سر باز زدید، دست از شما بر نخواهیم داشت.(2)


خطبه امام علیه‏السلام شب عاشورا

امام علیه‏السلام یاران خود را نزدیك غروب به نزد خود فراخواند.

على بن الحسین علیه‏السلام مى‏فرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى‏فرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لك من الشاكرین، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیكم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیكم فاتخذوه و جملا و لیاخذ كل رجل منكم بید رجل من اهل‌بیتى فجزاكم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى."(3)

من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.

خداى را ستایش مى‏كنم بهترین ستایش‌ها و او را سپاس مى‏گویم در خوشى و ناخوشى. بار خدایا! تو را سپاسگزاریم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دین را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بینا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند.


پاسخ یاران امام علیه‏السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداریم؟ براى این كه پس از تو زنده بمانیم؟! خدا نكند كه هرگز چنین روزى را ببینیم.

ابتدا عباس بن على علیه‏السلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام علیه‏السلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، بروید كه من شما را اذن دادم.

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى‏گویند؟! مى‏گویند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترین مردم بودند در دست دشمن رها كردیم و با آنها به طرف دشمن تیرى رها نكردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به كار نبردیم!! نه! به خدا سوگند چنین نكنیم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازیم و در كنار تو بجنگیم و هر جا كه روى كنى با تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چیست؟! به خدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى‏كنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنیم تا خدا بداند كه حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‏شوم و بعد زنده مى‏شوم و سپس مرا مى‏سوزانند و دیگر بار زنده مى‏گردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم كوبیده مى‏شود و تا هفتاد بار این كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نكنم كه كشته شدن یك بار است و پس از آن كرامتى است كه پایانى ندارد.

پس از او زهیربن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بیت تو را از كشته شدن در امان دارد!

و بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام علیه‏السلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود بازگشت.(4) و (5)

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه‏ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام علیه‏السلام در اطراف خیمه‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏اى؟!


محمدبن بشیر

در شب عاشورا به محمدبن بشیر حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسیر شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصیبت او و خود را از خداى متعال آرزو مى‏كنم و دوست ندارم كه فرزندم اسیر باشد و من بعد از او زنده بمانم.

امام حسین علیه‏السلام چون سخن او را شنید، فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهایى فرزندت از اسارت بكوش.

محمدبن بشیر گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنین كنم و از تو جدا شوم.

امام علیه‏السلام فرمود: پس این لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.

نوشته‏اند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دینار ارزش داشت.(6)


مرگ از عسل شیرین‏تر است

قاسم بن حسن علیه‏السلام به امام علیه‏السلام عرض كرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟

امام علیه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شیرین‏تر است!

و چه زیبا است این شعر در توصیف این نوجوان:

گرچه من خود كودكى نو رسته‏ام    لیك دست از زندگانى شسته‏ام

كرده در روز ولادت مام من   باز با شهد شهادت كام من

امام علیه‏السلام فرمود: عمویت به فداى تو باد! آرى تو نیز از شهیدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نیز كشته خواهد شد.

قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خیمه‏ها هم حمله مى‏كنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود؟!

امام علیه‏السلام فرمود: عمویت به فدایت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خیمه‏ها آمده آب با شیر طلب كنم و چیزى نیابم، فرزندم عبدالله را طلب مى‏كنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پیشه‏اى از لشكریان دشمن، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم، در این حال نیزه‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمه‏ها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخ‏ترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.

على بن الحسین علیه‏السلام فرمود: قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمه‏ها بلند شد.(7)


ایستادگى تا مرز شهادت

از على بن الحسین علیه‏السلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید، اصحاب و یاران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.

امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنید و جایگاه خود را ببینید! یاران و اصحاب امام نظر كرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام علیه‏السلام منزلت رفیع هر كدام را به آنها نشان مى‏داد.(8)

بعد از این معجزه امام علیه‏السلام بود كه اصحاب با سینه‏هاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نیزه‏ها و شمشیرها مى‏رفتند تا زودتر به جایگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)


حفر حندق در اطراف خیام

امام علیه‏السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خیمه‏ها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمه‏ها حفر كرده بودند، بریزند، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمه‏ها مى‏رفت. امام علیه‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نى‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمه‏ها قطع شود و فقط از یك قسمت كه یاران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذیرد، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود.(10)

امام حسین علیه‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‏میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.


تحكیم مواضع

امام علیه‏السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خیمه‏ها را نزدیك یكدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خیمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابیدند.(12)


غسل شهادت

امام علیه‏السلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند: برخیزید و آب بنوشید كه این آخرین توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنید و لباس‌هاى خود را بشوئید تا كفن شما باشد.(13)


اشعار امام علیه‏السلام

على بن الحسین علیه‏السلام مى‏گوید: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمه‏ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏كرد، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‏كرد، و پدرم این اشعار را مى‏خواند:

"یا دهر اف لك من خلیلكم لك بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو كل حى سالك سبیلى."(15)

این اشعار را پدرم دو یا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را یافتم، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گردیده است. اما عمه‏ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمین كشیده مى‏شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از این مصیبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مى‏گرفت و زندگانى مرا تمام مى‏كرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نیستند، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.

پس امام حسین علیه‏السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود: خواهرم! شكیبایى تو را شیطان نرباید! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى‏خوابید.(16)

عمه‏ام گفت: آیا تو را به ستم خواهند كشت و این دل مرا بیشتر جریحه‌دار كرده و مى‏سوزانند؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاك كرد و بیهوش افتاد.

قاسم بن حسن علیه‏السلام به امام علیه‏السلام عرض كرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟
امام علیه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شیرین‏تر است!

امام حسین علیه‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‏میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.

امام علیه‏السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصیبت من گریبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شیون و زارى مكن.

على بن الحسین علیه‏السلام مى‏گوید: پس از این كه عمه‏ام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانید.(17)


پیوستن گروهى به امام علیه‏السلام

نوشته‏اند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مى‏كند تا جنگى در نگیرد، شما هیچ كدام را نمى‌پذیرید؟! و پس از این اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند.(18)


بریر و ابو حرب سبیعى

ضحاك بن عبدالله مشرقى مى‏گوید: چون شب فرا رسید، امام حسین علیه‏السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.

گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مى‏دادند در اول شب از كنار خیمه‏هاى ما گذشتند در حالى كه امام حسین علیه‏السلام این آیه را تلاوت مى‏فرمود (ولا یحسبن الذین كفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما كان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب.) (19)، یكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستیم كه از شما جدا گردیده‏ایم!! او مى‏گوید: من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم: این مرد را مى‏شناسى؟

بریر گفت: نه.

گفتم: او ابو حرب سبیعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعیدبن قیس به علت جنایتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.

بریر بن خضیر به او گفت: اى فاسق! گمان مى‏كنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!

او به بریر بن خضیر گفت: تو كیستى؟!

گفت: من بریر بن خضیرم.

او گفت اى بریر! به خدا سوگند كه بر من بسیار گران است كه به دست من هلاك شوى.

امام علیه‏السلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خیمه‏ها را نزدیك یكدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خیمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و یارانش به جایگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابیدند.

بریر گفت: آیا مى‏توانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شده‏اى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكیزگان مائیم و شما همه پلیدید.

گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏دهم!

ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! این معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!

گفت: فدایت شوم! پس چه كسى ندیم یزید بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!

بریر گفت: تو مردى سفیه و نادانى، پس او بازگشت.

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قیس احمسى و سواران او بودند.(20)


در تدارك لقاء

امام علیه‏السلام دستور دادند تا خیمه‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏كرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نیست! بریر گفت: خویشان من مى‏دانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبوده‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بینم.(21)


نافع بن هلال و امام علیه‏السلام

امام در نیمه شب بیرون آمد و خیمه‏ها و تپه‏هاى اطراف را نگاه مى‏كرد، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حركت مى‏كرد، امام از نافع پرسید: چرا به دنبال من مى‏آیى؟!

نافع گفت: یابن رسول الله! دیدم كه شما به طرف لشكر دشمن مى‏روید، بر جان شما بیمناك شدم.

امام فرمود: من اطراف را بررسى مى‏كنم تا ببنیم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.

نافع مى‏گوید كه: امام علیه‏السلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مى‏فرمود: به خدا سوگند این وعده‏اى است كه در آن خلافى نیست؛ پس به من فرمود: این راه را كه در میان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مى‏كنى؟ هم اكنون در این تاریكى شب، از این راه برو خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگرید اگر چنین كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهید شوم.

سپس امام علیه‏السلام داخل خیمه زینب گردید، نافع مى‏گوید: من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنیدم كه حضرت زینب به امام مى‏گفت: آیا از تصمیم یارانت آگاهى؟ و مى‏دانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!

امام علیه‏السلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نیز به شهادت علاقه دارند!

نافع مى‏گوید: چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم، حبیب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همین الان به دشمن حمله مى‏كردم.

نافع مى‏گوید: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زینب است، آیا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند كه زنها آرامش پیدا كنند؟

حبیب، یاران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خیمه‏هاى آل البیت فریاد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى ماست، قسم خورده‏ایم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنیم، و این نیزه‏هاى ماست كه در سینه دشمن قرار خواهد گرفت.

پس زنان از خیمه‏ها بیرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پیامبر و فرزندان امیر‌المؤمنین حمایت كنید.

و به دنبال این سخن، همه اصحاب گریستند.(22)


رؤیاى امام علیه‏السلام

به هنگام سحر، امام حسین علیه‏السلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بیدار شد فرمود: یاران من! مى‏دانید هم اكنون در خواب چه دیدم؟

اصحاب گفتند: یابن رسول الله چه دیدى؟

فرمود: سگانى را دیدم كه به من حمله مى‏كردند تا مرا پاره پاره كنند، و در میان آنها سگى دو رنگ را دیدم كه نسبت به من از دیگر سگان وحشى‏تر و خون آشام‏تر بود! گمان مى‏كنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله این خواب، جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهید آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مى‏كنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخیر مینداز! این فرشته‏اى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگى قرار دهد.

یاران من! این خواب گویاى آن است كه اجل نزدیك و بى تردید هنگام رحیل و كوچ از این جهان فانى فرا رسیده است.(23)


روز عاشورا(24)

سپیده دم امام علیه‏السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بك و شكوته الیك رغبته منى الیك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكل‌ها، و امید منى در سختی‌ها، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخم‌هاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه، به تو شكایت مى‏كنم كه امید به تو بى‌نیازى از دل دادن با دیگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‏هاى امید را كه تو راست تمام نعمت‌ها و از آن توست همه خوبی‌ها و تویى تنها مقصود آرزوها."

سپس امام علیه‏السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكیبایى را پیشه خود سازید.(25)


تعداد یاران امام علیه‏السلام

تعداد اصحاب امام علیه‏السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پیادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سیدابن طاووس از امام باقر علیه‏السلام نقل كرده است كه تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند.(26)

امام حسین علیه‏السلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس علیه‏السلام سپرد، و خیمه‏ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خیمه‏ها حفر كرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)


سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان كه اهل مدینه بودند(28)، امیر كرد، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد (و تمامى این گروه‌ها در صحنه جنگ با امام حسین علیه‏السلام حضور داشتند به جز حر بن یزید كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید.)

بعد از این تقسیم مسئولیت‌ها - كه ریشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره، و عروه بن قیس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد، و پرچم را به درید، غلامش سپرد.(29)


حركت سپاه دشمن

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خیمه‏ها نموده و اطراف خیام امام حسین علیه‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام علیه‏السلام در اطراف خیمه‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏اى؟!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: این كیست؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است!

گفتند: آرى.

اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.

مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت كه شمر را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیه‏السلام او را از این كار باز داشت!

عرض كرد: بگذارید تا این فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تیر بزنم كه فرصت خوبى است.

امام علیه‏السلام فرمود: او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با این گروه باشم.(30)


پی‌نوشت‌ها:

1- الملهوف 38.

2- ارشاد شیخ مفید 2/91.

3- كامل ابن اثیر 4/57.

4- ارشاد شیخ مفید 2/92.

5- چه زیباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (سوره احزاب: 23)، همچنین (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فى الباسأ و الضرأ و حین الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصادیق بارز این آیات همین رادمردانى هستند كه با ایثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاویدان نمودند و ابدیت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسلیم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.

6- الملهوف 39.

7- نفس المهوم 230.

8- خرائج 2/848.

10- الامام الحسین و اصحابه 257.

11- امام علیه‏السلام امر كرد كه اصحاب و یارانش بین خیمه‏ها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خیمه‏ها احاطه نماید، و این شیوه براى این بود كه دشمن نتواند به وسیله تیر، یاران آن حضرت را هدف قرار دهد.

12- انساب الاشراف 3/186.

13- امالى شیخ صدوق، مجلس 30.

14- این نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آورده‏ایم بر اساس نقل ارشاد است.

15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسیار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى‌پذیرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مى‏گردد، و هر ذى وجودى از این راه كه من رفتم، رفتنى است».

16- این مثل را در جائى به كار مى‏برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.

17- ارشاد شیخ مفید 2/93.

18- العقد الفرید 4/168.

19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى‏دهیم تا بر سركشى بیفزایند و آنان را عذابى است خوار و ذلیل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدین حال كنونى، تا آن كه آزمایش كند بدسرشت را از پاك گوهر».

20- البدایة و النهایة 8/192.

21- الامام الحسین و اصحابه 259

22- مقتل الحسین مقرم 281.

23- بحار الانوار 45/3.

24- در حدیث مناجات موسى علیه‏السلام آمده است كه گفت: خدایا! چرا امت پیامبر خود، محمد را بر دیگر امتها فضیلت دادى؟

خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضلیت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.

موسى سؤال كرد: عاشورا چیست؟

خداى تعالى فرمود: گریستن بر فرزند محمد صلى الله علیه و آله و سلم و مرثیه و عزادارى بر فرزند پیامبر برگزیده. اى موسى! هر بنده‏اى از بندگانم در آن زمان كه او بگرید و یا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هیچ بنده‏اى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پیامبر صرف ننماید مگر این كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنیا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هیچ زن یا مردى قطره‏اى از اشكش در روز عاشورا و یا غیر آن جارى نگردد مگر این كه او را پاداش صد شهید عطا نمایم. (مجمع البحرین 3/405 - لغة عشر).

25- اثبات الوصیة 126/ مختصر تاریخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همین مطلب را حلبى از امام صادق علیه‏السلام نقل كرده است.

26- بحار الانوار 45/4.

27- ارشاد شیخ مفید 2/95.

28- ممكن است مراد از مدینه در اینجا، كوفه باشد، زیرا بعید به نظر مى‏رسد كه اهالى مدینه در لشكر عبیدالله شركت كرده باشند؛ و شاید هم گروهى از اهل مدینه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزیدند مراد باشد، زیرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را ملیت‌هاى مختلف تشكیل مى‏داد.

29- كامل ابن اثیر 4/60.

30- ارشاد شیخ مفید 2/96.

منبع:قصّه كربلا- بضمیمه قصّه انتقام‏



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : وقایع شب عاشورا (3)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

روز هفتم محرم تا تاسوعا (2)


افترأ و بهتان

نامه امام علیه‏السلام از كربلا به محمدبن حنفیه

پاسخ عبیدالله

بنى‌اسد و نصرت امام علیه‏السلام

تهدید به عزل

روز هفتم محرم

روز نهم محرم (تاسوعا)

روز هشتم محرم

امان نامه

ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد

رد امان نامه

آوردن آب از فرات

اعلان جنگ

ملاقات امام علیه‏السلام و عمر بن سعد

سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

نامه عمربن سعد به عبیدالله


نامه امام علیه‏السلام از كربلا به محمدبن حنفیه

امام باقر علیه‏السلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامه‏اى براى محمدبن حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:

"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنى‌هاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."(50)

نامه‏اى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنى‌هاشم. اما بعد، مثل این كه دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگى و دائم بوده و هست.


بنى‌اسد و نصرت امام علیه‏السلام

در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد: یابن رسول الله! در این نزدیكى طائفه‏اى از بنى اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهى من به نزد آنها روم و ایشان را به سوى تو دعوت كنم، شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنى اسد در كربلا، دفع كند!

در این روز عبدالله بن زیاد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!

امام، اجازه داد، و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را براى شما به همراه آورده‏ام، شما را به یارى پسر پیامبر خدا دعوت مى‏كنم، او یارانى دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگى‌اند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او را به دشمن تسلیم نكنند، عمربن سعد با لشكریانى انبوه او را محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر راهنمایى مى‏كنم، امروز از من فرمان برید و به یارى او بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند یاد مى‏كنم كه اگر یك نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پیغمبرش در اینجا كشته گردد و شكیبایى ورزد و امید ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در علیین بهشت، رفیق و همدم او خواهد بود.

در این هنگام، مردى از بنى اسد كه او را عبدالله بن بشیر مى‏نامیدند بپا خاست و گفت: من اولین كسى هستم كه این دعوت را اجابت مى‏كنم؛ و رجزى حماسى برخواند:

"قد علم القوم اذ تواكلوا و احجم الفرسان اذ تثاقلوا انى شجاع بطل مقاتلكاننى لیث عرین باسل."(51)

آنگاه مردان قبیله كه تعدادشان به نود نفر مى‏رسید بپا خاستند و براى یارى امام حركت كردند. در آن هنگام، مردى نزد عمربن سعد رفته و او را از جریان كار آگاه كرد و او مردى را به نام ازرق با چهارصد سوار به سوى آن گروه روانه ساخت، و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى كه با امام فاصله چندانى نداشتند.

طایفه بنى اسد با سواران ابن سعد در آویختند، حبیب بن مظاهر بر ازرق بانگ زد كه: واى بر تو! بگذار دیگرى غیر از تو این مظلمه را بر گردن بگیرد.

هنگامى كه طایفه بنى اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در سیاهى شب پراكنده شدند و به قبیله خود باز گشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.

حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت، امام حسین علیه‏السلام فرمود: لاحول و ولا قوة الا بالله.(52)


روز هفتم محرم

در این روز عبدالله بن زیاد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)

عمربن سعد نیز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسین و یارانش به آب شدند، و این رفتار غیر انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت. در این هنگام مردى به نام عبدالله بن حصین ازدى كه از قبیله بجیله بود فریاد برداشت كه: اى حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانى نخواهى دید! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده!

حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‏آشامید تا شكمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فریاد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شكمش آماس مى‏كرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.(54)


روز هشتم محرم(55)

چون تشنگى، امام حسین و اصحابش را سخت آزرده كرده بود، آن حضرت كلنگى برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كند، آبى پس گوارا بیرون آمد، همه نوشیدند و مشگ‌ها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید گردید و دیگر نشانى از آن دیده نشد.

خبر این ماجرا شگفت‏انگیز و اعجازآمیز توسط جاسوسان به عبیدالله رسید، و پیكى نزد عمربن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه مى‏كند و آب به دست مى‏آورد، و خود و یارانش مى‏نوشند! به محض این كه نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار كن كه با عثمان كردند!!

‏اى از آن را نخواهى آشامید تا از عطش جان دهى!
امام حسین علیه‏السلام فرمود: خدایا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده! حمید بن مسلم مى‏گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالى كه بیمار بود، قسم به آن خدایى كه جز او پروردگارى نیست، دیدم كه عبدالله بن حصین آنقدر آب مى‏آشامید تا شكمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فریاد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شكمش آماس مى‏كرد ولى سیراب نمى‌شد! و چنین بود تا جان داد.

عمربن سعد طبق فرمان عبیدالله بیش از پیش بر امام علیه‏السلام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیایند.(56)


ملاقات یزید بن حصین همدانى و عمر بن سعد

چون تحمل عطش خصوصاً براى كودكان دیگر امكان‏پذیر نبود، مردى از یاران امام حسین علیه‏السلام به نام یزیدبن حصین همدانى كه در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم، شاید از این تصمیم برگردد!

امام علیه‏السلام فرمود: اختیار با توست.

او به خیمه عمربن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمربن سعد گفت: اى مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمى‌شناسم؟!

آن مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مى‏پندارى، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفته‏اى و آب فرات را كه حتى حیوانات این وادى از آن مى‏نوشند، از آنان مضایقه مى‏كنى و اجازه نمى‌دهى تا آنان نیز از این آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى‏كنى كه خدا و رسول او را مى‏شناسى؟!

عمربن سعد سر به زیر انداخت و گفت: اى همدانى! من مى‏دانم كه آزار كردن این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این كار واداشته است! و من در لحظات حساسى قرار گرفته‏ام و نمى‌دانم باید چه بكنم؟! آیا حكومت رى را رها كنم، حكومتى كه در اشتیاق آن مى‏سوزم؟ و یا این كه دستانم به خون حسین آلوده گردد در حالى كه مى‏دانم كیفر این كار، آتش است؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در خودم این گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم نمى‌بینم؟!

یزیدبن حصین همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانید و گفت: عمربن سعد حاضر شده است كه شما را براى رسیدن به حكومت رى به قتل برساند!(57)


آوردن آب از فرات

بهر حال هر لحظه تب عطش در خیمه‏ها افزون مى‏شد، امام علیه‏السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموریت داد تا همراه سه نفر سواره و بیست نفر پیاده جهت تدارك آب براى خیمه‏ها حركت كند در حالى كه بیست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزدیكى شط فرات رسیدند در حالى كه نافع به هلال پیشاپیش ایشان با پرچم مخصوص حركت مى‏كرد.

امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.

عمر و بن حجاج پرسید: كیستى؟

نافع بن هلال خود را معرفى كرد.

ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اینجا چیست؟

نافع گفت: آمده‏ام تا از این آب كه ما را از آن محروم كرده‏اند، بنوشم.

عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.

نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسین و یارانش تشنه كامند هرگز به تنهایى آب ننوشم.

سپاهیان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت: آنها نباید از این آب بنوشند، ما را براى همین جهت در این مكان گمارده‏اند.

در حالى كه سپاهیان عمرو بن حجاج نزدیك‌تر مى‏شدند، عباس بن على به پیادگان دستور داد تا مشگ‌ها را پر كنند، و پیادگان نیز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهیانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پیكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشگ‌هاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خیمه‏ها برسانند.(58)

سپاهیان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهیان عمرو بن حجاج با نیزه نافع بن هلال، زخمى عمیق برداشت و به علت خونریزى شدید، جان داد، و اصحاب به نزد امام باز گشتند.(59)


ملاقات امام علیه‏السلام و عمر بن سعد

امام حسین علیه‏السلام مردى از یاران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذیرفت. شب هنگام، امام حسین علیه‏السلام با بیست نفر از یارانش و عمربن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند.

امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن على و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و همینطور عمربن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه همراهان دستور باز گشت داد.

ابتدا امام حسین علیه‏السلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آیا با من مقابله مى‏كنى و از خدایى كه بازگشت تو به سوى اوست، هراسى ندارى؟! من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مى‏دانى! آیا تو این گروه را رها نمى‌كنى تا با ما باشى؟ و این موجب نزدیكى تو به خداست.

عمربن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم مى‏ترسم كه خانه‏ام را خراب كنند!

امام حسین فرمود: من براى تو خانه‌ات را مى‏سازم.

عمربن سعد گفت: من بیمناكم كه املاكم را از من بگیرند!

امام فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم. و به نقل دیگرى امام فرمود كه: من «بغیبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسیار بزرگى بود كه نخل‌هاى زیاد و زراعت كثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را به یك میلیون دینار خریدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت.

عمربن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و مى‏ترسم كه آنها را از دم شمشیر بگذراند!

امام حسین علیه‏السلام هنگامى كه مشاهده كرد عمربن سعد از تصمیم خود باز نمى‌گردد، از جاى برخاست در حالى كه مى‏فرمود: تو را چه مى‏شود ؟! خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من مى‏دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك نخورى!

عمربن سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)

و برخى نوشته‏اند كه: امام حسین علیه السلام به او فرمود: مرا مى‏كشى و گمان مى‏كنى كه عبیدالله ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند كه گواراى تو نخواهد بود، و این عهدى است كه با من بسته شده است، و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس هر كارى كه مى‏توانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید، و مى‏بینم كه سر تو را در كوفه بر سر نى مى‏گردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى‏كنند.(61)


نامه عمربن سعد به عبیدالله

بعد از این ملاقات، عمربن سعد به لشكرگاه خود باز گشت و به عبیدالله بن زیاد طى نامه‏اى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانید و مردم را بر یك سخن و رأى متحد كرد! این حسین است كه مى‏گوید یا به همان مكان كه از آنجا آمده، بازگردد، یا به یكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و همانند یكى از مسلمانان زندگى كند، و یا این كه به شام رفته تا هر چه یزید خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همین است! (62)

امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگزاریم. خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.


افترأ و بهتان

عقبة بن سمعان(63) مى‏گوید: من با امام حسین از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق همراه بودم و تا لحظه‏اى كه آن حضرت شهید شد، از او جدا نشدم، آن بزرگوار نه در مدینه و نه در مكه و نه در میان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهیان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر این كه من آن را شنیدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مى‏گویند و گمان دارند كه او گفته است كه: بگذارید من دستم را در دست یزید بگذارم، یا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستید، چنین سخنى نفرمود! فقط مى‏گفت: بگذارید من در این زمین پهناور بروم تا ببینم امر مردم به كجا پایان مى‏پذیرد.(64) و (65)

برخى نوشته‏اند كه: عمربن سعد، كسى را نزد عبیدالله فرستاد و این پیام را بدو رسانید كه: اگر یكى از مردم دیلم (كنایه از مردم بیگانه) این مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذیرى، درباره او ستم روا داشته‏اى.(66)


پاسخ عبیدالله

چون عبیدالله نامه عمربن سعد را در نزد یاران خود قرائت كرد گفت: ابن سعد در صدد چاره‌جویى و دلسوزى براى خویشان خود است.

در این هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آیا این رفتار را از عمربن سعد مى‏پذیرى؟ حسین به سرزمین تو و در كنار تو آمده است، به خدا سوگند كه اگر او از این منطقه كوچ كند و با تو بیعت نكند، روز به روز نیر ومندتر گشته و تو از دستگیرى او عاجز خواهى شد، این را از او مپذیر كه شكست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند انگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهى بود.

ابن زیاد گفت: نیكو رأیى است و رأى من نیز بر همین است. اى شمر! نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسین و یارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امیر لشكر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من بفرست!(67)


تهدید به عزل

سپس نامه‏اى به عمربن سعد نوشت كه: من تو را به سوى حسین نفرستادم كه از او دفع شر كنى! و كار به درازا كشانى! و به او امید سلامت و رهایى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفیع او گردى! اگر حسین و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسلیم مى‏شوند آنان را نزد من بفرست، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با سپاهیان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشیر بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسین را كشتى، پیكر او را در زیر سم اسباب لگدكوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمى‌پندارم كه پس از مرگ او این عمل (لگدكوب كردن) به او زیانى برساند ولى سخنى است كه گفته‏ام و باید انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كناره‌گیر و مسؤلیت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خویش را به او داده‏ایم، والسلام.(68)


روز نهم محرم (تاسوعا)

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد(69) و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.

ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.

شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى كرد؟! آیا فرمان امیر را اطاعت كرده و با دشمنش خواهى جنگید و یا كناره خواهى گرفت و من مسؤلیت لشكر را به عهده خواهم داشت؟

عمربن سعد گفت: امیرى لشكر را به تو واگذار نمى‌كنم و در تو این شایستگى را نمى‌بینم، و من خود این كار را به پایان مى‏رسانم، تو امیر پیاده نظام باش.

و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده كرد.(70)

شمر نامه را از عبیدالله بن زیاد گرفته و از نخلیه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد و نامه عبیدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند كه تو عبیدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من امیدوار بودم كه این كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسین تسلیم نخواهد شد زیرا روح پدرش در كالبد اوست.

امام صادق علیه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسین و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در این روز حسین را تنها غریب یافتند و دانستند كه دیگر یاورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او كوشیدند.(71)


امان نامه

چون شمر، نامه را از عبیدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند، او و عبدالله بن ابى المحل (كه‏ ام البنین عمه او بود) به عبیدالله گفتند: اى امیر! خواهرزادگان ما همراه با حسین‌اند، اگر صلاح مى‏بینى نامه امانى براى آنها بنویس! عبیدالله پیشنهاد آنها را پذیرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامه‏اى براى آنها بنویسد.


رد امان نامه

عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسیله غلام خود – كزمان(72) - به كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنین قرائت كرد و گفت: این امان نامه‏اى است كه عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.(73)

همچنین شمر به نزدیكى خیام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیه‏السلام فرزندان على بن ابى طالب علیه‏السلام (كه مادرشان ام البنین است) را صدا زد، آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبیدالله امان گرفته‏ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!!(74)


اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد كه: اى لشكر خدا! سوار شوید و شاد باشید كه به بهشت مى‏روید!! و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.

در این هنگام امام حسین علیه‏السلام در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تكیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب كبرى شیون كنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى كه هر لحظه به ما نزدیك‌تر مى‏شود؟!

امام حسین علیه‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همین حال در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آیى.

زینب از شنیدن این سخنان چنان بیتاب شد كه بى اختیار محكم به صورت خود زد و بناى بیقرارى نهاد.

امام گفت: اى خواهر! چاى شیون نیست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.

در این اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام علیه‏السلام عرض كرد: اى برادر! این سپاه دشمن است كه تا نزدیكى خیمه‏ها آمده است!

امام در حالى كه بر مى‏خاست فرمود: اى عباس! جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اینجا آمده‏اند؟!

حضرت عباس علیه‏السلام با بیست سوار كه زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید: چه رخ داده و چه مى‏خواهید؟!

گفتند: فرمان امیر است كه به شما بگوییم یا حكم او را بپذیرید و یا آماده كارزار شوید!

عباس علیه‏السلام گفت: از جاى خود حركت نكنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله رفته و پیام شما را به او عرض كنم. آنها پذیرفتند و عباس بن على علیه‏السلام به تنهایى نزد امام حسین علیه‏السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید، و این در حالى بود كه بیست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‏كردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پیشروى آنها به طرف خیمه‏ها جلوگیرى مى‏كردند.(76)


سخنان حبیب بن مظاهر و زهیر

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.

زهیر گفت: تو به نصیحت این قوم آغاز سخن كن.

حبیب رو به سپاه دشمن كرده و گفت: بدانید كه شما بد جماعتى هستید، همان گروهى كه نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را كشته باشند.

عزرة بن قیس گفت: اى حبیب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى كن!

زهیر گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آنها را پاك و منزه داشته است، از خدا بترس كه من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش كه یارى گمراهان كنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را كه طیب و طاهرند، بكشند.(77)

عزره گفت: اى زهیر! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى.

زهیر گفت: آیا در اینجا بودنم به تو نمى‌گوید كه من پیرو این خاندانم؟! به خدا سوگند كه نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلكه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى كه او را دیدم، رسول خدا و منزلت امام حسین علیه‏السلام نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم، باشد كه حقوق خدا و پیامبر او را كه شما نادیده گرفته‏اید، حفظ كرده باشم.(78)

امام علیه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگزاریم.(79) خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)


پاورقى‌ها:

50- كامل الزیارات 75.

51- «به تحقیق كه این گروه آگاهند در هنگامى كه آماده پیكار شوند و هنگامى كه سواران از سنگینى و شدت امر بهراسند كه من رزمنده‏اى شجاع و دلاورم گویا همانند شیر بیشه مى‏باشم».

52- بحار الانوار 44/386.

53- انساب الاشراف 3/180.

54- ارشاد شیخ مفید 2/86.

55- مرحوم خیابانى در «وقایع الایام» جریان حفر چاه را در پشت خیام از وقایع روز هشتم محرم ذكر كرده است. (وقایع الایام 275).

56- مقتل الحسین خوارزمى 1/244.

57- كشف الغمة2/47.

58- مقاتل الطالبیین 117.

59- نفس المهموم 219.

60- بحار الانوار 44/388.

61- سفینة البحار 2/270، كلمه عمر.

62- ارشاد شیخ مفید 2/82.

63- عقبة بن سمعان غلام رباب همسر امام حسین علیه‏السلام است، در روز عاشورا لشكریان ابن سعد او را گرفته و نزد عمر بن سعد آوردند،، و او چون دانست كه عقبه غلام است، امر كرد او را آزاد نمایند؛ و برخى از حوادث كربلا همانند این جریان، از او نقل شده است.

64- تاریخ طبرى 5/413/ كامل ابن اثیر 4/54.

65- با توجه به این روایت به این نتیجه مى‏رسیم كه نامه عمر بن سعد افترأ است به آن بزرگوار، و عمر بن سعد با این انگیزه این دروغ را به امام نسبت داده كه شاید عبیدالله پذیرفته و جنگ واقع نشود.

66- مقاتل الطالبیین 114.

67- و در خبر دیگرى آمده است: عبیدالله بن زیاد مردى به نام حویرةبن یزید تمیمى را خواند و به او گفت: نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر، پس اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ماست، و اگر اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او را امیر لشكر و سپاه گردان. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).

68- اعلام الورى 233.

69- الامام الحسین و اصحابه 249.

70- ارشاد شیخ مفید 2/89.

71- سفینة البحار 2/123، كلمه تسع.

72- خوارزمى نام این غلام را «عرفان» ذكر كرده است. (مقتل الحسین خوارزمى 1/245).

73- كامل اثیر 4/56.

74- انساب الاشراف 3/184.

75- «اركب بنفسى انت» این تعبیر امام حسین علیه‏السلام نسبت به برادرش عباس «بنفسى انت» در خور دقت است و حكایت مى‏كند از موقعیت و مرتبه بلندى كه آن بزرگوار نزد امام علیه‏السلام دارد.

76- ارشاد شیخ مفید 2/89.

77- نفس المهموم 226.

78- انساب الاشراف 3/184.

79- اعلام الورى 234.

80- الملهوف 38.

منبع:كتاب قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام

نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : روز هفتم محرم تا تاسوعا (2)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 211 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی