تبلیغات
اندکی صبر سحر نزدیک است...
 
اندکی صبر سحر نزدیک است...
گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ahmad motaleby
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
صلوات برای سلامتی وتعجیل در فرج آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)







خطبه خوان ی های امام و یاران با وفایش (4)



آشوب و همهمه

خطبه امام علیه‏السلام

خطبه دوم امام علیه‏السلام

گفتگو شمر با امام علیه‏السلام

خبر دادن امام علیه‏السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

ابن ابى جویریه و تمیم بن حصین

خطبه دیگرى از امام علیه‏السلام

عبدالله بن حوزه

حر بن یزید

تنبیه مسروق

هاتفى از غیب

خطبه زهیر بن قین

فرمان یورش

خطبه بریر


خطبه امام علیه‏السلام

امام حسین علیه‏السلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بیشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مى‏شنیدند:

"ایها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر الیكم من مقدمى علیكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطیتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم یكن لكم علىّ سبیل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا یكن امركم علیكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(31)(ان ولیى الله الذى نزل الكتاب و هو یتولى الصالحین.)(32)

اى مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مكنید تا شما را به چیزى كه اداى آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم، اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف كناره ‏گرفتید، تصمیم خود را عملى سازید و با ما بجنگید، خداى بزرگ ولى و صاحب اختیار من است، همان خدایى كه قرآن را نازل فرمود و اختیار نیكوكاران به دست اوست."

امام علیه‏السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‏ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!

اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنیدند، به گریستن و شیون پرداختند، امام علیه‏السلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خیمه‏ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از این بسیار خواهند گریست!

چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهایت فصاحت، خدا را یاد كرد و بر پیامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پیامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:

نسب مرا به یاد آرید و ببینید كه كیستم؟ و به خود آیید و خود را ملامت كنید و نگاه كنید كه آیا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!

آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عم او نیستم؟! همان كسى كه بیشتر از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصدیق كرد؟!

آیا حمزه سیدالشهدا عموى من نیست؟!

و آیا جعفر طیار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آید عموى من نیست؟!

آیا شما نمى‌دانید كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!

اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك دارید، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگویى را دشمن مى‏دارد، هرگز سخنى به دروغ نگفته‏ام، در میان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأیید مى‏كنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعید خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنیده‏اند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آیا این گواهی‌ها و شهادت‌ها مانع از ریختن خون من نمى‌شود؟!(33)


گفتگو شمر با امام علیه‏السلام

در اینجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنین است كه تو مى‏گویى، من هرگز خداى را با عقیده راسخ عبادت نكرده باشم!!

جبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مى‏بینم خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش مى‏كنى! و من گواهى مى‏دهم كه تو راست مى‏گویى و نمى‌دانى كه امام چه مى‏گوید!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.

امام علیه‏السلام فرمود: آیا شما در این هم شك دارید كه من پسر دختر پیامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبرى، به جز من نیست. واى بر شما! آیا از شما كسى را كشته‏ام كه از من خونبهاى او را مى‏خواهید؟! آیا مالى از شما تباه ساخته و یا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مى‏كنید؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام علیه‏السلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید كه میوه‏ها رسیده، و زمین‌ها سبز شده، اگر بیایى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‏اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.

قیس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیكى نخواهى دید!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذلیل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پیش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.(34)

سپس امام علیه‏السلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مى‏برم، ولى بیزارم از گردنكشانى كه به روز قیامت ایمان ندارند، و از گزند آنان نیز به خدا پناه مى‏برم.

آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.(35)


ابن ابى جویریه و تمیم بن حصین

در این هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جویریه مى‏نامیدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خیمه‏ها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى كه در دنیا بر افروخته‏اید!

امام حسین علیه‏السلام فرمود: این مرد كیست؟

گفتند: ابن ابى جویریه مزنى!

امام حسین علیه‏السلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!

و بعد، مرد دیگرى از لشكر عمربن سعد نزدیك آمد به نام تمیم بن حصین فزارى و فریاد برآورد كه: اى حسین! و اى اصحاب حسین! فرات را نمى‏بینید كه همانند شكم مار به خود مى‏پیچد؟! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهید چشید تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنید!

امام علیه‏السلام فرمود: این كیست؟

گفتند: تمیم بن حصین است.

امام علیه‏السلام فرمود: این مرد و پدرش از اهل آتشند، خدایا او را در نهایت عطش بمیران!

و نوشته‏اند كه عطشى بى سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسید.(36)


عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهیان به سوى امام علیه‏السلام حركت كردند و در میان آنها عبدالله بن حوزه تمیمى فریاد بر آورد كه: حسین در میان شماست؟!

اصحاب امام حسین پاسخ دادند: این امام حسین است، چه مى‏خواهى؟!

گفت: اى حسین! تو را به آتش بشارت مى‏دهم!

امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفیع و مطاع مى‏روم، تو كسیتى؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام علیه‏السلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپیدى زیر بغلش نمایان گشت گفت: خدایا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمین سقوط كرد در حالى كه پایش به ركاب اسب گیر كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشیده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت دیگر به ركاب اسب آویزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقیمانده بدنش به سنگ، در میان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشید.

امام علیه‏السلام به خاطر استجابت دعایش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بیت پیامبر تو و ذریه او هستیم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزدیكترى.

محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بین تو و پیامبر است؟!!

امام حسین علیه‏السلام گفت: خدایا! محمدبن اشعث مى‏گوید در میان من و پیامبرت نسبتى نیست، خدایا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببینم.

این دعاى امام نیز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پیاده شد و عقربى او را گزید و با لباسى آلوده به هلاكت رسید.(37) و (38)


تنبیه مسروق

مسروق بن وائل حضر مى‏گوید: من در پیش روى لشكر ابن سعد بودم به این امید كه سر حسین را گرفته و نزد عبیدالله بن زیاد برده و جایزه بگیرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه این خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چیزهایى كه از این خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد.(39)


خطبه زهیر بن قین

زهیر بن قین به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسید، حق مسلمان بر مسلمان این است كه برادرش را نصیحت كند، ما هم اكنون برادریم و بر یك دین، مادامى كه جنگى بین ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما یك امت و ما امت دیگرى خواهیم بود؛ خدا ما را به وسلیه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بیازماید، من شما را به یارى این خاندان و ترك یارى یزید و عبیدالله بن زیاد فرا مى‏خوانم زیرا شما در حكومت اینان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آویختن و كشتن قاریان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، ندیده‏اید.

سپاهیان عمر بن سعد به زهیر ناسزا گفتند و عبیدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از این مكان نمى‌رویم تا حسین و یارانش را بكشیم و یا آنها را نزد عبیدالله ببریم!

زهیر گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و یارى سزاوارتر از پسر سمیه (عبیدالله بن زیاد) است، اگر او را یارى نمى‌كنید، دست خود را به خون او آلوده نكنید، او را رها كنید تا یزید هر چه مى‏خواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه یزید بدون كشتن حسین نیز از شما خشنود خواهد بود.

در این اثنأ، شمر تیرى به سوى زهیر پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زیادى سخنت آزردى.

حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‏بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‏السلام پیوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آیا توبه من پذیرفته مى‏شود؟

زهیر در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگویم، تو حیوانى بیش نیستى! من گمان ندارم حتى دو آیه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوایى روز قیامت و عذاب دردناك الهى.

شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!

زهیر گفت: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسین بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهیر رو به مردم كرده و با صدایى بلند گفت: اى بندگان خدا! این مرد درشت خوى، شما را نفریید، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بیت او را بریزند و یاران آنها را بكشند، نخواهد رسید.(40)

پس مردى از یاران امام بانگ برداشت: اى زهیر! بازگرد، امام علیه‏السلام مى‏فرماید: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت كرد، تو نیز در نصیحت این گمراهان انجام وظیفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقیم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(41)


خطبه بریر

بریر بن خضیر از امام حسین علیه‏السلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزدیك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پیامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحید و یكتاپرستى فراخواند، هم بشیر بود و هم نذیر، هم بشارت مى‏داد و هم از آتش دوزخ مى‏هراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ این آب فرات است كه حیوانات بیابان از آن مى‏نوشند ولى آن را از پسر دختر پیامبر مضایفه مى‏كنید!! پاداش رسول خدا این است؟!(42) و (43)

محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام علیه‏السلام نیز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پیشاپیش آنها بریر حركت مى‏كرد، امام به او فرمودند: با این قوم صحبت كن.

بریر پیش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پیشه سازید، این خاندان پیامبر است كه مقابل شماست، و اینها فرزندان و دختران و حرم پیامبرند، چه تصمیمى در باره آنها گرفته‏اید؟

پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‏كنیم تا او درباره آنها حكم كند!

بریر گفت: آیا نمى‌پذیرید به همان مكانى كه از آنجا آمده‏اند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آیا نامه‏ها و پیمان‌هاى خود را فراموش كرده‏اید؟ واى بر شما! اهل بیت پیامبر را دعوت مى‏كنید و تعهد مى‏كنید كه خود را فداى آنها كنید و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مى‏كنید؟!! او درباره آنها از فرات هم مضایقه مى‏كنید؟! چه بد پاس حرمت پیامبر را نگاه داشیتد! شما را چه مى‏شود؟! خدا شما را در قیامت سیراب نگرداند كه بد مردمى هستید!

مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانیم چه مى‏گویى!

بریر گفت: خدا را سپاس مى‏گویم كه بصیرتم را درباره شما زیاده كرد، بارالها! به درگاه تو بیزارى مى‏جویم از اعمال این گروه، بارالها! ترس خود را در میان ایشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.

سپس سپاه كوفه او را هدف تیر قرار دادند و بریر بازگشت.(44)


آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسین آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و میمنه و میسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانید و حسین را از هر طرف احاطه كنید تا او را همانند حلقه انگشترى در میان بگیرید!

در این اثنا، امام علیه‏السلام در برابر سپاه كوفه ایستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:

واى بر شما! چه زیان مى‏برید اگر سخن مرا بشنوید؟! من شما را به راه راست مى‏خوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامین من سر باز مى‏زنید و سخن مرا گوش نمى‌دهید چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آیا خاموش نمى‌شوید و گوش نمى‌دهید؟!

پس اصحاب عمربن سعد یكدیگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهید!!


خطبه دوم امام علیه‏السلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام علیه‏السلام فرمود:

اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زاید الوصف ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم، و ما شتابان براى فریادرسى شما آمدیم، ولى شما شمشیرى را كه خود در دست شما نهاده بودیم به روى ما كشیدید، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بودیم براى ما فروزان كردید! و در جنگ با دوستانتان، به یارى دشمنانتان برخاستید! با این كه آنان در میان شما نه به عدل رفتار كردند و نه امید خیرى از آنان دارید و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار این دشمنى و تهاجم باشیم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشیرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكردید؟! و همانند مگس به سوى فتنه پریدید و همانند پروانه‏ها به جان هم افتادید، هلاك باد شما را اى بندگان كنیز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحریف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبیا و عترت اوصیاى پیامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنین! و فریادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!

امام علیه‏السلام فرمود: مى‏گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.

آرى به خدا سوگند بیوفایى و پیمان شكنى، عادت شماست، ریشه شما با مكر و بیوفایى درهم آمیخته است، شاخه‏هاى شما بر آن پروریده است. شما خبیث‏ترین میوه‏اید، گلوگیر در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پیمان شكنانى كه میثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفیل خود قرار داده بودید، و به خدا سوگند كه آن پیمان شكنان شمائید! اینك این دعى ابن دعى (عبیدالله بن زیاد) مرا در میان دو چیز مخیر كرده است: یا شمشیر كشیدن و یا خوار شدن! و هیهات كه ما به ذلت تن نخواهیم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پرورانده‏اند و سرهاى پرشور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را بر كشته شدن مردانه ترجیح ندهند، و من با این جماعت اندكى با شما مى‏جنگم هر چند یاوران، مرا تنها گذاشتند.(45)

سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمه‏اش این است:

«اگر پیروز شویم، دیر زمانى است كه پیروز بوده‏ایم؛ و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشده‏ایم. عادت ما ترس نیست ولى كشته شدن ما با دولت دیگران قرین است.»

سپس فرمود:

به خدا سوگند اى گروه كفران پیشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سواره‏اى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسیا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عمیق فرو برد، و این عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خویش و همراهان خود را بار دیگر ارزیابى كنید تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خویش را بر عهده خدا نهادم و مى‏دانم كه چیزى بر زمین نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.

بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ كن، و بر ایشان تنگى و قحطى پدید آور، و آن غلام ثقفى را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد، كه اینان ما را تكذیب كردند و بى یاور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آوردیم و بر تو توكل نمودیم و باز گشت ما به سوى توست.(46)


خبر دادن امام علیه‏السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام علیه‏السلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانید.

عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت این ملاقات صورت پذیرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مى‏كشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زیاد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنین نخواهد شد، و این عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنیا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گویى مى‏بینم سر تو را كه در كوفه بر نیزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مى‏زنند و آن را هدف قرا مى‏دهند؟!

عمربن سعد خشمگین شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستید؟! همه یكباره بر او حمله كنید كه اینان یك لقمه بیش نیستند!!(47)


خطبه دیگرى از امام علیه‏السلام(48)

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مى‏نگریست كه همانند سیل مى‏خروشیدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در میان اشراف كوفه ایستاده بود، پس فرمود:

"خدایى را حمد مى‏كنم كه دنیا را آفرید و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنیا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فریب دنیا را خورد بى خرد است و آن كه فریفته دنیا گردد نگون بخت است، مبادا دنیا شما را فریب دهد كه دنیا امید هر كس را كه بدان گراید، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به ناامیدى مبدل نماید. شما را مى‏بینم براى انجام كارى در اینجا اجتماع كردید كه خدا را به خشم آورده‏اید، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نیكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستید كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ایمان آورده ولى بر سر ذریه و عترت او تاختید و تصمیمى بر قتل آنها گرفتید، شیطان بر شما غالب گردید و خداى بزرگ را از یاد بردید، هلاك باد شما و آنچه مى‏خواهید. انالله و انا الیه راجعون. اینان جماعتى هستند كه پس از ایمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."

در این اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنید، به خدا سوگند این پسر همان پدر است كه اگر یك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!

پس شمر پیش آمد و گفت: اى حسین! این چه سخن است كه مى‏گویى؟ به ما تفهیم كن تا بفهمیم!

امام علیه‏السلام فرمود: مى‏گویم از خدا بترسید و مرا مكشید، زیرا كشتن و هتك حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد كه فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند.(49)


حر بن یزید (50)

امام علیه‏السلام از مركب پیاده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در این اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!

حربن یزید ریاحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ دید(51)، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آیا با حسین جنگ مى‏كنى؟!

گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترینش این باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!

حر گفت: آنچه حسین بیان كرد، براى شما كافى نبود؟!

عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مى‏پذیرفتم، ولى امیر تو عبیدالله نمى‌پذیرید!!

حر بازگشت و مردى از قبیله‏اش همراه او بود به نام قرة بن قیس، حربن یزید به او گفت: اى قره! آیا اسب خویش را آب داده‏اى؟ گفت: نداده‏ام. قره مى‏گوید: من احساس كردم كه او مى‏خواهد از جنگ كناره گیرد و اگر از قصدش مرا آگاه مى‏كرد، من هم به او مى‏پیوستم.

پس حربن یزید كم كم به سوى خرگاه(خیمه‌گاه) حسین نزدیك مى‏شد، مردى(52) به او گفت: این چه حالتى است كه در تو مى‏بینم؟

حر گفت: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مى‏بینم، و به خدا قسم چیزى را بر بهشت بر نمى‌گزینم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیه‏السلام پیوست(53)، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در این مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه این گروه با تو چنین خواهند كرد هرگز دست به چنین كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آیا توبه من پذیرفته مى‏شود؟

امام حسین علیه‏السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذیرد، پیاده شو!

حر بن یزید گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پیاده شوم، روى این اسب مدتى مبارزه مى‏كنم و در پایان كار فرود خواهم آمد.

امام حسین علیه‏السلام فرمود: خداى تو را بیامرزد! آنچه را كه تصمیم گرفته‏اى انجام ده.

سپس حر مقابل لشكر كوفه ایستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینك شمشیرهاى خود را بر روى او كشیده و او را از هر طرف احاطه كرده‏اید و نمى‌گذارید كه در این زمین پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع كردید در حالى كه قوم یهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اینان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.

در این حال گروهى با تیر بر او حمله ور شدند، او پیش آمده و در مقابل امام حسین عیله السلام ایستاد.(54)


هاتفى از غیب

نوشته‏اند كه: حر به امام حسین علیه‏السلام گفت: هنگامى كه عبیدالله بن زیاد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بیرون آمدم، از پشت سر آوازى شنیدم كه مى‏گفت: اى حر! شاد باش كه به خیرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگریستم، كسى را ندیدم! با خود گفتم: این چه بشارتى است كه من به پیكار حسین علیه‏السلام مى‏روم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پیروى خواهم كرد.

امام علیه‏السلام فرمود: به راه خیر هدایت شدى.(55) و (56)


فرمان یورش

عمرم بن حجاج فریاد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مى‏دانید كه با چه كسانى مى‏جنگید؟! اینان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مى‏جنگید كه خود را آماده مرگ ساخته‏اند! كسى به تنهایى به میدان آنها نرود، اینها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنید، كشته خواهند شد!!

عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحیح است، كسى را بفرست تا به سپاهیان كوفه بگوید كه به تنهایى به میدان آنان نرود.(57)

امام علیه‏السلام در این هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم یهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسیح آن هنگام كه او را یكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتیان وقتى كه بندگى ماه و خورشید پذیرفتند، و غضب خدا اینك به نهایت رسید درباره این قوم كه بر كشتن پسر دختر پیغمبر خود یك دل و یك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مى‏خواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم.(58)

پاورقى‌ها:

31- سوره یونس: 71.

32- سوره اعراف: 196.

33- حیاة الامام الحسین 3/184.

34- «لا و الله لا اعطیكم بیدى اعطأ الذلیل و لا افر فرار العبید».

35- ارشاد شیخ مفید 2/97.

36- جلأ العیون شبر 2/173.

37- ارشاد شیخ مفید 2/102.

38- خوارزمى نیز از حاكم جشمى نقل مى‏كند كه همان روز محمدبن اشعث به هلاكت رسید، بعد مى‏گوید: این صحیح نیست بلكه محمدبن اشعث تا زمان حكومت مختار زنده بود و مختار او را كشت، ولى در اثر همان علت خانه نشین شده بود. (مقتل الحسین خوارزمى 1/349).

39- كامل ابن اثیر 4/66.

40- كامل ابن اثیر 4/63.

41- نفس المهموم 243.

42- یعنى خداى متعال در قرآن اجر رسالت را مودت اقربأ مقرر نموده و شما به فرزند دختر رسولش آب نمى‌دهید در حالى كه حتى حیوانات بیابان نیز از آن بهره‏مند مى‏باشند.

43- ابصار العین 71.

44- بحار الانوار 45/5.

45- تحف العقول 4/174/ الاحتجاج 2/99/ متقل الحسین خوارزمى /2/6.

46- بحارالانوار /45/9.

47- بحار الانوار 45/10.

48- در این كه امام عیله السلام روز عاشورا چند مرتبه به میدان آمده و با سپاه كوفه صحبت كرده است، تاریخ گویا نیست، ما در اینجا سه خطبه از آن حضرت نقل كردیم و روشن نیست آن بزرگوار این سخنان را یك بار انشأ كرده‏اند و اهل تاریخ آن را از هم مجزا نموده‏اند، یا آن كه در چند نوبت ایراد كرده‏اند، و بعضى تعداد این خطبه‏ها را بیش از سه ذكر كرده‏اند. (وسلیة الدارین 298).

49- بحار الانوار 45/5.

50- او حربن یزید بن ناجیة بن عتاب است. او در میان قوم خویش چه در جاهلیت و چه در اسلام، شریف بوده است، و جد او (عتاب) ردیف و ندیم نعمان بن منذر پادشاه حیره بوده، حر پسر عموى «احوص» شاعر كه از اصحاب رسول خداست مى‏باشد، و نسب شیخ حر عاملى صاحب «وسائل» به او منتهى مى‏گردد. (وسلیة الدارین 127).

51- خوارزمى نقل كرده است: چون امام فریاد برآورد «اما من مغیث یغیثنا لوجه الله تعالى؟ اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟» و حربن یزید استغاثه امام را شنید قلبش مضطرب و اشك از چشمانش جارى شد و نزد عمربن سعد آمد. (مقتل الحسین خوارزمى 2/9).

52- نام این مرد مهاجر بن اوس است.

53- و با حربن یزید غلام ترك او نیز همراه بود و به امام ملحق گردید. (مقتل الحسین خوارزمى 2/10).

54- اعلام الورى 238.

55- مثیر الاحزان 59.

56- و در نقل دیگر آمده است كه حر به حضرت عرض كرد: اى سید من! پدرم را در خواب دیدم به من گفت: در این ایام كجائى؟ گفتم: بیرون آمدم تا سر راه حسین قرار بگیرم، او بر من فریاد زد: واویلا تو را چكار با فرزند رسول خدا؟ اگر مى‏خواهى معذب و در آتش خالد باشى به جنگ او بیرون رو و اگر دوست دارى كه جد او شفیع تو باشد و در قیامت با او محشور گردى او را یارى نما و در راه او مجاهده كن. (وسیله الدارین 127).

57- ارشاد شیخ مفید 2/103.

58- الملهوف 42.

منبع:قصّه كربلا- بضمیمه قصّه انتقام‏



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : خطبه خوان ی های امام و یاران با وفایش (4)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

یزید در نگاه مورخین و علمای اهل سنت


آنچه در این این جا به آن پرداخته خواهد شد، موضوعاتى است كه هر كدام به حادثه عاشورا و عزادارى امام حسین علیه السلام به نحوى مرتبط است.

الف)گروهى بر این باورند كه یزید كافر است؛ به دلیل همان سخن یزید كه ابن جوزى نقل كرده كه پس از آن كه سر امام حسین را به شام بردند یزید مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان امام مى‏زد، شعر زیر را مى‏خواند:

لیت اشیاخى ببدر شهد و اجزع الخزرج من وقع الأسل ‏لأهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل... لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل‏.

بنابراینابن جوزى مى‏گوید: «لیس العجب من قتال ابن زیاد للحسین و انما العجب من خذلان یزید و ضربه بالقضیب ثنایا الحسین و حمله آل رسول اللّه سبایا على اقتاب الجمال و لو لم یكن فى قلبه احقاد جاهلیة اضغان بدریة لاحترم الرأس لما وصل الیه و كفنه و دفنه و أحسن الى آل رسول اللّه صلی الله علیه و آله»؛ (1) جنگ ابن زیاد با حسین بن على علیه السلام تعجب‏آور نیست‏ بلكه تعجب در خوارى یزید در زدن چوب بر دندان‌هاى امام حسین و اسیر كردن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سوار كردن آنان بر شتران، و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل یزید كینه‏هاى جاهلیت و جنگ بدر نبود به امام حسین احترام مى‏گذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مى‏نمود و با آل رسول به خوبى برخورد مى‏كرد.

ب) گروه دوم مى‏گویند یزید كافر نیست؛ چرا كه یزید در هنگام مشاهده سر امام حسین چنین گفت: «رحمك اللّه یا حسین لقد قتلك رجل لم یعرف حق الارحام و قال قد زرع لى العداوة فى قلب البر و الفاجر»؛ خداوند تو را رحمت كند اى حسین، تو را مردى كشت كه حق قومیت را نشناخت و با كشتن تو كینه و بغض مرا در دل هر انسان خوب و بدى كاشت. (2)

ج) گروه سوم بر این عقیده‏اند كه راه درست آن است كه توقف كرده و یزید را تكفیر نكنیم.

ابن جوزى در كتاب الرد على المعتصب العنید المانع من ذم الیزید مى‏نویسد: «گوینده‏اى از من پرسید، آیا لعن یزید ابن معاویه به خاطر جنایتى كه مرتكب شده جایز است یا خیر؟ گفتم: علماى پرهیزگار نظیر امام احمد، لعن او را روا دانسته‏اند.»

در پاورقى این مطلب شیخ محمد محمودى مى‏گوید: «یكى از علماى بزرگ به نام شیخ عبدالكریم والدین نویسنده مجمع الفوائد و معدن الفرائد مى‏گوید: این كتاب را در كتابخانه حرم نبوى صلی الله علیه و آله در مدینه منوره به سال 1384 ه" ق مشاهده كردم. در آنجا نوشته بود مسلمانان اجماع دارند كه اولاد فاطمه علیهاالسلام از ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله مى‏باشند و باید بر آنان صلوات و درود فرستاد. آنگاه احادیثى را در فضل على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام مى‏آورد و مى‏نویسد یزید لعین و پیروانش از كسانى بودند كه به اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله اهانت كردند؛ از این رو استحقاق غضب و دشمنى و لعن را دارند. هر كس مى‏خواهد از جواز لعن بر یزید آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند.» وى مى‏نویسد: «افرادى كه لعن یزید را جایز نمى‏دانند از آن ترس دارند كه لعن او به پدرش معاویه سرایت كند.» (3) چنانكه این مطلب در شرح مقاصد تفتازانى نیز آمده است.

ابن حجر مى‏نویسد: «قاضى ابویعلى كتابى دارد به نام چه كسانى استحقاق لعن دارند، در آن كتاب یزید را جزو كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دلیلش روایتى است از پیامبر صلی الله علیه و آله كه فرمود: من اخاف اهل المدینة ظلماً اخافه اللّه و علیه لعنة اللّه و ملائكة و الناس اجمعین؛ آن كس كه مردم مدینه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مى‏گیرد.» آنگاه مى‏نویسد: «شكى نیست كه یزید با لشكر و نیروهاى مسلح خویش به جنگ مردم مدینه رفت و اهل مدینه را با جنایاتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ایجاد نمود؛ چرا كه او مدینه را براى خود مباح كرد.» نقل شده است كه حدود 300 دختر مورد تجاوز قرار گرفته و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجد النبى تعطیل كردند. پس از آن براى جنگ با عبداللّه زبیر آماده شدند و كعبه را با منجنیق مورد حمله قرار داده و آتش زدند. (4) در اینجا ذكر این نكته شایسته است كه از دید اهل سنت جواز لعن قاتلان امام حسین به صورت كلى - یعنى بدون این كه نام شخصى برده شود - اشكالى ندارد و مورد اتفاق است. به طور مثال اگر گفته شود خداوند قاتلان امام حسین یا كسى كه دستور قتل و شهادت آن حضرت را صادر كرده است لعنت كند رواست؛ از این رو برخى به صورت كلى او را لعن كرده‏اند.

سعدالدین تفتازانى مى‏گوید: «و اما ما جرى بعدهم من الظلم على اهل بیت النبى صلی الله علیه و آله فمن الظهور بحیث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحیث لااشتباه على الآراءاذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء و یبكى له من فى الارض و السماء و تنهد منه الجبال و تنشق الصخور و یبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة اللّه على من باشر او رضى او سعى و العذاب الآخرة أشد و أبقى»؛ (5) ظلم و ستمى را كه بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وارد كردند، به اندازه‏اى روشن و آشكار است كه جاى هیچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمى‏گذارد؛ بلكه تمام جمادات و حیوانات بر آن گواهى مى‏دهند و هر كسى كه در زمین و آسمان است بر آنها اشك مى‏ریزد، كوه‌ها متزلزل و صخره‏ها متلاشى مى‏شود و آثار زشت این اعمال همواره بر تارك تاریخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه این اعمال را به وجود آورده و یا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشته‏اند لعنت كند. به یقین عذاب آخرت شدیدتر است.مسعودى درباره یزید مى‏نویسد: «مردى خوشگذران و عیاش بود. مردى بود كه حیوانات شكارى داشت، سگ‌ها و میمون‌ها داشت و پیوسته مجالس میگسارى برگزار مى‏كرد. روزى در مجلس میگسارى خود نشست و ابن زیاد هم در طرف راست او بود و این واقعه بعد از آن بود كه حسین ابن على را كشته بود، پس به ساقى مجلس خود رو كرد و گفت:

اسقنى شربة تروى مشاشى ثمّ صل فاسق مثلها ابن زیاد صاحب السر والامانة عندى ولتسدید مغنمى و جهادى؛ جامى از شراب به من بنوشان كه استخوان‌هاى نرم را سیراب كند، سپس برگرد و ابن زیاد را چنان جامى بنوشان. همان كس كه رازدار من است، همان كسى كه امین كار من است، همان كسى كه اساس خلافت من به دست او محكم و استوار شد، یعنى حسین بن على را كشت -... .»

سپس مسعودى مى‏نویسد: «در دستگاه خلافت اسلامى و جانشینى پیغمبر، مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود، میمونى داشت كه به او بوقیس مى‏گفتند. این میمون را در مجلس میگسارى خود حاضر مى‏كرد و براى او تشكى مى‏انداخت و او را مى‏نشانید و او را بر گرده خر ماده‏اى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربیت شده بود سوار مى‏كرد، زین و لجام بر گرده آن ماده خر مى‏بستند و این میمون را بر او سوار مى‏كردند و با اسب‌ها به اسب دوانى و مسابقه مى‏بردند. در یكى از روزها ابوقیس مسابقه را برد. بر تن این میمون جامه و قبایى از حریر سرخ و زر پوشانده و دامن‌ها را به كمرش زده بودند و بر سر او كلاهى نهاده بودند كه نقش‌هاى درشت داشت و به رنگ‌هاى مختلف آراسته گشته بود.» (6)


پی‌نوشت‌ها:

1- صواعق المحرقه، ص 218.

2- همان.

3- الرد على المعتصب العنید المانع من ذم الیزید، ابن جوزى، ص 13.

4- صواعق المحرقه، ص 222.

5- شرح المقاصد، سعد الدین تفتازانى، ج 5، ص 311.

6- بررسى تاریخ عاشورا، مرحوم آیتى، ص 77.

منبع:

کتاب پاسخ به شبهات عزادارى، .



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : یزید در نگاه مورخین و علمای اهل سنت،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

چگونگی شكل گیری شخصیت یزید


آشكار شدن دعوت پیامبر در مكه مكرمه باعث شد كه سران قریش چون ابوسفیان و ابوجهل و دیگران كه از مقام و منصب بالایی در شهر برخوردار بودند، با بدگویی از پیغمبر و آزار رساندن بدو و یارانش و نسبت دادن شاعری، دیوانگی و ساحری به او، وی را مورد اذیت قرار دهند. از طرف دیگر با اجرای برنامه‌هایی چون طرح محاصره پیامبر و خاندانش به مدت سه سال و توطئه كشتن او سعی در خاموش كردن چراغ رسالت داشتند. اما با تحمل و صبوری پیامبر و یارانش از یك سو و گسترش روزافزون اسلام از سوی دیگر این دشمنی‌ها در روند تكامل دین و آیین نبوی تاثیری نگذاشت و نهایتاً با هجرت پیامبر به مدینه تمامی توطئه‌ها خنثی شد. مهاجرت مسلمانان از مكه به مدینه باعث از دست دادن مشاغل آنان شد چرا كه حرفه آنان داد و ستد و بازرگانی بود و مردم مدینه عمدتاً به كار كشاورزی مشغول بودند لذا جهت كسب درآمد یا باید به مكه می‌رفتند كه دشمنان با بیرون راندنشان از شهر این فرصت را از مسلمانان گرفته بودند و یا باید خط بازرگانی مكه را به خطر بیندازند تا از این طریق بتوانند راه را برای تجارت و بازرگانی برای خود هموار كنند. به همین دلیل جنگ‌های زیادی بین مهاجران مسلمان با كاروان‌های بازرگانی مكه صورت گرفت كه با مراجعه به تاریخ اسلام می‌توان به جوانب مختلف آن آگاهی یافت آنچه كه حائز اهمیت است ریاست این جنگ‌هاست كه عمدتاً با ابوسفیان حاكم مكه بوده است و این امر نشان از دشمنی دیرینه او با پیامبر و اسلام است اما نهایتاً پس از فتح مكه به دست مسلمانان او نیز به اجبار مسلمان شد تا جایی كه پیامبر فرمود او را در جایی قرار دهند تا لشكریان از پیش روی او بگذرند. ابوسفیان چون عظمت مسلمانان را دید به عباس عموی پیامبر گفت: پادشاهی پسر برادرت بزرگ شده است! عباس گفت: وای بر تو این پیغمبری است نه پادشاهی ... .

از این كلام به درستی روشن می‌شود كه نگاه ابوسفیان تا چه اندازه به حكومت و قدرت وابسته است. پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و روی كار آمدن خلفای سه گانه حاكمیت و قدرت همچنان در مدینه باقی ماند اما با كشور گشایی‌های مسلمانان در زمان خلیفه دوم مردم با آداب و سنن اقوام دیگر چون روم و ایران آشنا شد و به تدریج آن آداب و رسوم در میان فرهنگ عرب ساده و بادیه نشین راه یافت و آنان كه اشتهای بیشتری به دنیا داشتند از این سفره گسترده بهره فراوان نصیب خود ساختند. معاویه فرزند ابوسفیان در همین ایام یعنی سال پنجم خلافت عمر به ولایت شام دست یافت و زمانی كه پدرش را از ماموریت خود مطلع كرد وی گفت: مهاجران پیش از ما مسلمان شدند و ما پس از ایشان به این دین در آمدیم آنان حالا مزد خود را می‌گیرند، آنها رئیسند و ما پیرو، به تو شغل مهمی داده‌اند. بنگر تا به خلافت آنان نروی چه تو نمی‌دانی پایان كار چه خواهد شد. این گفتگو نشان می‌دهد كه پدر و پسر چگونه مسلمانی را وسیله برخورداری از دنیا و رسیدن به ریاست و حكومت می‌دانستند.

ـ معاویه از روزی كه از جانب عمر به حكومت شام رسید در نظام حكومت روش امپراتوران روم را به كار برد و در زندگانی شخصی خود از آنان تقلید كرد. سادگی حكومت اسلامی را رها كرد و دستگاه پرشكوهی برای خود فراهم آورد... . برای خود دسته نگهبانی مسلح تاسیس كرد كه چون به مسجد می رفت او را در میان می‌گرفتند... . می‌توان گفت فاصله بین والی و رعیت از دوره معاویه پدید گشت. رفتار او نیز با مردم آن سرزمین همان گونه كه رومیان داشتند بلكه بهتر از آنان به ایشان می‌رسید. به طوری كه بسیاری از مردم شام تصور می‌كردند كه پیامبر خویشاوندانی جز بنی امیه ندارد!

ـ یزید فرزند معاویه در چنین جامعه‌ای متولد شده است و او نه تنها از تربیت دینی بهره‌ای نداشت بلكه تربیت ناشوده بود چرا كه نوشته‌اند معاویه روزی نزد مادر یزید رفت... و شنید كه او زندگانی شهری را نكوهش می‌كند لذا او و فرزندش را به قبیله نزد كسانش فرستاد بدین جهت یزید تربیت بیابانی یافت. بهره‌ای كه از این تربیت گرفت گشاده زبانی، شعر نیك گفتن و شكار بود.

منبع:

با استفاده از تاریخ تحلیلی اسلام، دكتر شهیدی .



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : چگونگی شكل گیری شخصیت یزید،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

عزت و ذلت در آینه آیات و روایات


شیعیان همواره در طول تاریخ قریب به 1400 ساله ی خویش با الهام از حسین بن علی علیه‌السّلام و عزت‌جویی ایشان در برخورد طاغوت زمان یزید بن معاویه، عزّت و افتخار خویش را در مبارزه با طاغوتیان زمان خویش جستجو می‌كرده‌اند لذا در این مختصر ما بر آن شدیم تا با بهره‌گیری هر چند كوتاه از آیات قرآن كریم بیانات این امام همام و همچنین روایات دیگر ائمه معصوم به بررسی اجمالی عزت و ذلّت در آینه آیات و روایات بپردازیم:


الف ـ عزّت در پرتو آیات و روایات

خداوند متعال در قرآن كریم در آیات متعددی، عزّت را تماماً و بالاصالة از آن خویش می‌داند[1] و در آیات دیگر آن را بعد از خود، متعلق به رسول خدا و مؤمنین می‌داند[2] و نیز می‌فرماید هر كه را خداوند اراده نماید، عزیز و هر كه را بخواهد، ذلیل می‌گرداند.[3]

در دعای عرفه به نقل از سالار شهیدان می‌خوانیم كه تمام عزّت و بلند مرتبگی ویژه خداوند است و هر كه خدا را دوست بدارد عزیز و الّا ذلیل خواهد بود.[4] حضرت علی علیه‌السّلام در حدیثی ضمن رد هر گونه اعمال سلطه‌ای می‌فرمایند: هر عزیزی كه تحت قدرت و سلطه‌ای قرار بگیرد ذلیل خواهد بود، همچنین ایشان در جاهای دیگر هر عزّت غیر خدائی را ذلّت تلّقی نموده و معتقدند طلب عزّت فقط از خدا شایسته است و هر كس عزّت را به غیر از او طلب كند هلاك خواهد گشت، و نیز ایشان در جای دیگر می‌فرمایند هیچ عزّتی بالاتر از بردباری نیست.

هر كه می‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ایل و تبار عزتمند گردد می‌بایست از معصیت الهی دوری و به اطاعت او روی آورد.

امام صادق علیه‌السّلام نیز ضمن رفیع دانستن جایگاه مؤمن و عزّت والای او می‌فرمایند خداوند اختیار هر كاری را به مؤمن داده به جز این ‌كه او اختیار ندارد خود را ذلیل نماید. و در حدیث دیگری ایشان راستی را مایه عزّت و نادانی را مایه ذلّت توصیف می‌نمایند. امام سجاد علیه‌السّلام نیز ضمن اهمیت دادن به اطاعت دادن به اطاعت از اولی الامر، فرمان بردن از فرمان روایان الهی را كمال عزّت دانسته‌اند.


ـ موجبات عزّت در پرتو احادیث

1. اطاعت مطلق از خداوند: حضرت علی علیه‌السّلام می‌فرمایند هر كه می‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ایل و تبار عزتمند گردد می‌بایست از معصیت الهی دوری و به اطاعت او روی آورد. ایشان در تأیید این مطلب در جای دیگر می‌فرمایند: خداوند متعال خطاب به داود علیه‌السّلام فرمودند: ای داود من عزّت را در اطاعت خود قرار داده‌ام در حالی كه مردم آن را در خدمت به سلطان جستجو می‌كنند و لذا آن را نمی‌یابند پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نیز در حدیثی عزّت را در پروا داشتن از خداوند می‌دانند و در حدیث دیگر خوار بودن در برابر حق را به عزّت نزدیك‌تر می‌دانند تا عزّت یافتن به وسیله باطل.

2. قطع طمع از مردم: حضرت علی علیه‌السّلام بالصراحة عزّت را با قطع طمع همراه می‌دانند. امام صادق علیه‌السّلام نیز عزّت را تنها در خانه‌ای می‌دانند كه اهل آن خانه چشم طمع به دست مردم ندوخته باشند. امام باقر علیه‌السّلام نیز چشم نداشتن به دست مردم را موجب عزّت دینی مؤمن می‌دانند. همچنین در حدیث است كه لقمان در نصیحت به فرزند خویش فرمود: اگر می‌خواهی عزّت دنیا را به دست آوری، طمع خویش را از آن چه مردم دارند قطع كن زیرا پیامبران و صدیّقان به سبب بركندن طمع خویش به آن مقامات رسیده‌اند.

3. در احادیث گوناگون دیگر موجبات عزّت در عواملی همچون انصاف، بخشش، پای‌بندی به حق، گذشت، فروتنی، مناعت طبع، توكل، حفظ زبان، فرو خوردن خشم، شكیبائی، قناعت و غیره آمده است. به عنوان نمونه حضرت علی علیه‌السّلام رفتار منصفانه با مردم را باعث عزّت دانسته و در احادیث دیگر شجاعت و قناعت را از عوامل نیل به عزّت بر می‌شمارند، همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله عفو و بخشش را مایه رسیدن به عزّت و در حدیث دیگر فروتنی و مناعت طبع را مایه عزّت مؤمن می‌دانند امام باقر علیه‌السّلام نیز توكل به خدا را موجب عزّت مومن می‌دانند و در جای دیگر صبر و شكیبائی را مایه عزّت می‌شمارند.


ـ عوامل پایداری و بقاء عزّت:

در احادیث مختلف از بین بردن طمع و زندگی در تنهائی را به عنوان دو عامل بقاء، و پایداری عزّت ذكر نموده‌اند: امام باقر علیه‌السّلام پایداری عزّت را در از بین بردن طمع‌جوئی و امام صادق علیه‌السّلام تنهائی و دوری گزیدن از مردم را باعث پایداری بیشتر عزّت ذكر می‌كنند بدیهی است این حدیث شریف مغایر با ابعاد اجتماعی اسلام نیست بلكه منظور دل كندن از مردم و نداشتن انتظارات و توقعات نابجا از مردم می‌باشد. به یك انسان كه جز خدا دل به امید احدی از مردم نبندد و نه آن كه هیچ‌گونه رابطه‌ای با مردم نداشته باشد.


ب ـ ذلّت در پرتو احادیث

[5]

در خصوص ذلّت نیز احادیث و روایات بسیاری وارد شده كه به بعض آن‌ها اشاره خواهیم كرد:

امام حسین علیه‌السّلام الگو و پرچمدار عزّت آفرینی و ذلّت ستیزی در نزد شیعیان جهان، در این خصوص مرگ با عزّت را بر زندگی توأم با ذلّت ترجیح می‌دهند ایشان در روز عاشورا خطاب به لشگر یزید فرمودند: آگاه باشید كه این ملعون مرا میان دو امر مخیّر كرده است: میان شمشیر و ذلّت، امّا هیهات كه من تن به ذلّت و پستی دهم زیرا كه خدا و رسول او و نیاكان و تربیت كنندگان ما هرگز خواری را نپذیرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجیح ندهند.

امام در روز عاشورا خطاب به لشگر یزید فرمودند: آگاه باشید كه این ملعون مرا میان دو امر مغیّر كرده است: میان شمشیر و ذلّت، امّا هیهات كه من تن به ذلّت و پستی دهم زیرا كه خدا و رسول او و نیاكان و تربیت كنندگان ما هرگز خواری را نپذیرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجیح ندهند.

از مولای متقیان علی علیه‌السّلام نیز عبارتی به همین مضمون وارد شده است و یا ایشان در جای دیگر ضمن توصیه به قناعت نمودن به اندك، انسان‌ها را از پذیرش ذلّت و خواری بر حذر می‌داند امام صادق علیه‌السّلام نیز می‌فرمایند: خدای متعال اختیار هر كاری را به مومن داده است امّا اختیار خوار كردن خویش را به او نداده است.


ـ عوامل خوار كننده انسان:

در احادیث مختلف موارد گوناگونی به عنوان عوامل خوار كننده انسان قلمداد گردیده است از جمله پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بخل ورزیدن، اشتغال به داد و ستد و رها كردن جهاد در راه خدا را از عوامل خوار كننده انسان می‌دانند حضرت علی علیه‌السّلام در تبیین عوامل خوار كننده انسان به عواملی همچون طمع، پرده برداشتن از گرفتاری شخصی در نزد دیگران و عزّت جوئی نزد غیر خداوند اشاره می‌فرمایند، امام صادق علیه‌السّلام نیز در حدیثی، دلبستگی به زندگی دنیا را مایه خواری می‌دانند و در احادیث دیگر ستمگری و ظلم را مایه ذلّت و خواری بیان می‌فرمایند، امام حسن مجتبی ‌علیه‌السّلام‌ نیز ترس از راستی را مایه ذلّت می‌دانند.


ـ ذلیل‌ترین انسان‌ها:

در احادیثی از رسول اكرم صلی الله علیه و آله زبون‌ترین مردم كسی دانسته شده كه مردم را خوار نماید، و در حدیث دیگری از حضرت علی علیه‌السّلام آزمندی به دنیا به عنوان خوار كننده‌ترین مسئله برای انسان تعریف گردیده است. امید آن ‌كه با بهره‌مندی هر چه بیشتر از فیوضات و كلمات گهربار این بزرگان پیش از بیش به دنبال زندگی عزّت‌مندانه و توأم با رستگاری باشیم.


پی‌نوشت‌ها:

1- قرآن كریم: فاطر: 10، یونس: 65، نساء: 138، 139.

2- منافقون، 8.

3- آل عمران، 26.

4- احادیث مربوط به این بخش (عزّت در پرتو روایات) به نقل از این كتاب می‌باشد: محمد ری شهری، میزان الحكمه، حمید رضا شیخی، ج 8.، دارالحدیث، 1379، ص 3734 ـ 3744.

5- احادیث مربوط به این بخش (ذلّت در پرتو روایات) برگرفته از این كتاب است: محمدی ری شهری، پیشین، ج 4.، صص 1872 ـ 1876.



نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : عزت و ذلت در آینه آیات و روایات،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

سوگواری برای سیدالشهدا ، چرا؟


جهان آفرینش دارای قوانینی است که آن قوانین را آفریننده ی جهان وضع نموده است. آفریننده ای که حکیم است و هیچ کاری را بیهوده و بدون حکمت انجام نداده است.

در سراسر این جهان که می نگریم چیزی جز عظمت و بزرگی خالق نمی بینیم. قوانینی که وضع کرده و سنتهائی که قرار داده، هیچکدام دارای کمترین نقص و نارسائی نیست و دانشمندان و اندیشه وران در تحلیل و کشف علل این قوانین در تکاپو می باشند. به رمز و راز برخی از این پدیده ها پی می برند ولی در تحلیل بسیاری از اسرار آفرینش و رموز هستی ناتوان می مانند.

یکی از قوانین ثابت شده ی در جهان، قانون جاذبه است. احدی در ثابت بودن این مطلب تردیدی ندارد. یا اینکه آب در 100 درجه ی سانتی گراد به جوش می آید. این قوانین و اصول تغییر ناپذیر و بدیهی به نظر می آیند.

همانگونه که نظام طبیعی جهان بر پایه ی قوانین وضع شده از طرف خالق جهان استوار است، این آفریننده ی دانا و توانا ارزشهای این جهان را هم مشخص نموده است.

یعنی هموست که در کنار وضع و ایجاد قوانین حاکم بر طبیعت، ارزشهای مطلوب را هم مقرر می نماید. به همین دلیل، همانطور که نمی توانیم در برابر این فورمولها و برنامه های طبیعی عالم آفرینش از قبیل به جوش آمدن آب در 100 درجه سانتی گراد، قانون نیوتن و ... چون و چرا کنیم، نمی توانیم در ارزشهای حاکم بر جهان هم تشکیک و تردید کنیم.

اینکه انسان در برابر امر و نهی الهی و در مقابل همه ی قوانین و ارزشها عالم خلقت تسلیم محض باشد را تعبد می گویند. تعبد در برابر خدا آن چیزی است از هر انسانی خواسته شده است. گاهی پذیرفتن این تعبد و بندگی آسان است و گاهی دشوار. مثلاً اینکه نماز صبح را باید حتماً دو رکعت بخوانیم امری تعبدی است. چون و چرا نمی شود کرد. ولی پذیرش این موضوع راحت است. معمولاً کسی در این امر که چرا نماز صبح باید حتماً دو رکعت باشد به تنازع و جدال برنمی خیزد.

اما پذیرش برخی از امور تعبدی کمی دشوارتر است. برای نمونه به داستان ابراهیم خلیل (ع) می توان اشاره کرد. با کدام عقل بشری می توان پذیرفت که پدری، فرزندش را از لب تیغ بگذراند و او را قربانی نماید؟ با چه منطقی می توان چنین عملی را توجیه کرد؟ چگونه می توان پذیرفت که فردی پس از سالها دعا و نیایش و در سن پیری فرزندی که خدا به او مرحمت کرده را در اوج عشق و علاقه ذبح کند؟ هیچ جوابی جز تعبد محض و تسلیم کامل در برابر خواست و مشیت الهی نمی تواند انسان را قانع کند.

عمده ی احکام فقهی تعبدی است. یعنی نمی توانیم به حکمت آن پی ببریم و صرفاً چون امر خداست باید نسبت به آن خاضع باشیم.

یکی از اموری که در روایات ما نسبت به آن تاکید و توصیه فراوانی صورت گرفته، بحث عزاداری سالار شهیدان و حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. توجه به ساحت مقدس آن امام همام و توسل به ذیل عنایت آن بزرگوار و گریستن در مصائب ایشان از مسائلی است که به آن سفارش شده ایم.

بنابر روایات، اشک بر آن حضرت از ثواب بالایی برخوردار است. آنقدر که نمی توان تصور کرد.

امام صادق(ع) می فرمایند:

و من ذکر الحسین عنده فخرج من عینه من الدموع مقدار زباب کان ثوابه علی الله عز و جل و لم یرض له بدون الجنة.

یعنی کسی که یادی از حضرت حسین بن علی نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود.اجراو برخداست و حقتعالی به کمتر از بهشت برای او راضی نیست. (1)

اینکه چرا گریستن بر سیدالشهداء بهشت را بر انسان واجب می کند از جمله امور تعبدی است و مثالها و نظائر آن در این مقاله ذکر شد. یک امری است که از جانب شارع مقدس و از سوی خدای حکیم مشخص شده است. همچنین زیارت آن حضرت از اجر و ثواب بالائی برخوردار است.

روایتی در کتاب شریف کامل الزیارت نقل شده که قبل از بیان آن روایت باید بگویم این کتاب در نهایت درجه ی اعتبار می باشد.

امام صادق(ع) به یکی از یارانشان به نام مسمع می فرمایند:

ای مسمع تو از اهل عراق هستی، آیا به زیارت قبر حسین(ع) می روی؟

عرض کردم: خیر، من نزد اهل بصره بوده و دشمنان ما از گروه ناصبی ها و غیر ایشان بسیار بوده و من در امان نیستم از اینکه حال من را نزد پسر سلیمان گزارش کنند.

در نتیجه او با من کاری کند که عبرت دیگران گردد لذا احتیاط کرده و به زیارت آن حضرت نمی روم.

حضرت به من فرمودند:

آیا یاد می کنی مصائبی را که برای آن جناب فراهم کرده و آزار و اذیت هایی که به حضرتش روا داشتند؟

عرض کردم: بلی.

حضرت فرمودند:

آیا به جزع و فزع می آیی؟

عرض کردم: بلی به خدا قسم و بخاطر یاد کردن مصائب آن بزرگوار چنان غمگین و حزین می شوم که اهل وعیالم اثر آن را در من مشاهده می کنند و چنان حالم دگرگون می شود که از خوردن طعام و غذا امتناع نموده و به وضوح علائم حزن و اندوه در صورتم نمایان می گردد.

حضرت فرمودند:

خدا رحمت کند اشک های تو را (یعنی خدا بواسطه این اشک ها تو را رحمت نماید)، بدان قطعاً تو از کسانی محسوب می شوی که به خاطر ما جزع نموده و به واسطه سرور و فرح ما مسرور گشته و بخاطر حزن ما محزون گردیده و بجهت خوف ما خائف بوده و هنگام مأمون بودن ما در امان هستند، توجه داشته باش حتماً و عن قریب هنگام مرگ، اجدادم را بالای سرت خواهی دید که به ملک الموت سفارش تو را خواهند نمود و بشارتی که به تو خواهند داد ، برتر و بالاتر از هر چیزی است. و خواهی دید که ملک الموت از مادر مهربان به فرزندش به تو مهربان تر و رحیم تر خواهد بود.

و یا در جای دیگری از همین کتاب امام ششم حضرت صادق(ع) اینگونه می فرمایند:

روز قیامت منادی ندا می کند: شیعیان آل محمد در کجا هستند؟!

پس از میان مردم گردنهایی کشیده شده و افرادی بپا می خیرند که عدد آنها را غیر از حقتعالی کس دیگر نمی داند. سپس منادی ندا می کند: زوّار قبر حسین(ع) در کجا هستند؟!

خلق بسیاری به پا می خیزند.

پس به ایشان گفته می شود: دست هر کسی را که دوست دارید بگیرید و آنها را به بهشت ببرید، پس شخصی که جزء زائرین است هر کسی را که بخواهد گرفته و به بهشت می برد.

به هر حال این موارد از اختصاصاتی است که خداوند متعال به ولی خود امام حسین (ع) عطا فرموده وجای هیچگونه سوال و ابهامی هم در آن نیست چرا که هیچ فعلی از خدا بی حکمت و بیهوده صادر نمی شود و این مساله هم از این قاعده مستثنی نمی باشد.

همانگونه که امام حسین(ع) همه وجودش را برای خدا خرج کرد و در برابر خدا از همه دارائی اش گذشت و حاضر شد در خون خود بغلطد و شاهد پرپر شدن تک تک عزیزانش باشد، خدا هم برای حسین فاطمه، از همه چیز گذشت و عشق و محبت او را مایه ی نجات، اشک بر او را آمرزنده ی گناهان و زیارتش را وسیله ای برای تقرب به خود قرار داد.

امروز، نه تنها یاد و نام حسین(ع) در میان مردم از بین نرفته است بلکه روز به روز بر تعداد عاشقان حضرتش افزوده می شود و سوگوارانش بیش از پیش نسبت به تغطیم این امر که ازشعائر الهی است می کوشند.

البته مطلبی ناگفته نماند و آن اینکه اصل مهمی که هر فرد باید در ذهن خود داشته باشد، تقوای الهی است. اینگونه نیست که هر کسی، هر کاری بخواهد انجام بدهد و معصیت در وجود او ملکه شود و فکر کند با گفتن یک یا حسین آمرزیده خواهد شد!

بلکه اساسی ترین مساله ای که باید در نظر داشت تقوای الهی است. ملاک قبولی هر علمی پرهیزکاری و پارسائی و رعایت تقواست. همانگونه که قرآن هم به خوبی اشاره می کند. آنجا که می فرماید:

انما یتقبل الله من المتقین.

منحصراً اعمال انسانهای متقی پذیرفته خواهد شد.

خواستم در این مجال به تبیین جایگاه عزاداری بپردازم و با مهم جلوه دادن این عبادت بزرگ (عزاداری سالار شهیدان) شناخت خود را به مقام و مرتبت آن بیافزایم.

پی نوشت : بحار الانوار - جلد 44- صفحه 285

نوع مطلب : محرم وعاشورا، 
برچسب ها : سوگواری برای سیدالشهدا، چرا؟،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 211 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی