تبلیغات
اندکی صبر سحر نزدیک است... - مطالب شعر
 
اندکی صبر سحر نزدیک است...
گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ahmad motaleby
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
صلوات برای سلامتی وتعجیل در فرج آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)







سه شنبه 24 شهریور 1388

اى دوست

شاعر : رحیم  كارگر

مى نشینم چو گدا كنج سرایت اى دوست

تا كه بینم همه شب لطف و عطایت اى دوست

آتش هجر تو در سینه سوزان من است

گاه گاهى نظرى كن به گدایت اى دوست

هاتف جان من غم زده با سوز و گداز

سر نهاده است به درگاه وَلایت اى دوست

شهریار دل و جانِ منِ آشفته تویى

طالبم طالب آن جود و سخایت اى دوست

چشمه سارى است دو چشمان گناه آلودم

اشك من در طلب عفو و رضایت اى دوست

سرزمین دل پاییزى من، ویران است

روشنى بخش دلم را به لقایت اى دوست

دردمندانه به كوى تو پناه آوردم

واثقم تا بنوازى به دعایت اى دوست

طور امید وجودم، شده كنعان بلا

یوسف عشق من افتاده به پایت اى دوست

گرچه تقصیر من افزون شده در محضر تو

لیك بردار زمن تیغ بلایت اى دوست

عالمى واله و مفتون تواند و «پارسا»

نیز دارد همه دم، شوق لقایت اى دوست



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 24 شهریور 1388

زدل دعا كردن

شاعر : حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابورى)

خوشا به نیمه شبى با خدا صفا كردن

زبان حال گشودن زدل دعا كردن

تمام لذّت عالم نمى رسد قدرش

به یك دقیقه مناجات، با خدا كردن

به صد هزار قبولى عمره مى ارزد

به دهر یك گره از كار خلق وا كردن

به ادّعا نتوان برد بهره اى فردا

كه بهره از عمل آید نه ادّعا كردن

در این سراى دو در، از درى درآ اى دوست

كه حاجتى بتوان از كسى روا كردن

براى جلب رضاى خدا بكوش اى دل

كه مشكل است خدا را زخود رضا كردن

به زرق و برق زر اى دل مناز، مى بازى

كه كار زر، بود از حق تو را جدا كردن

بهشت برگ عبورش محبّت مولاست

خوشا به حبّ على دورى از خطا كردن



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 24 شهریور 1388

در درگهت

شاعر : جواد محدّثى

در درگهت، یكى زغلامانم

نام تو، زینتِ لب و دندانم

تو برتر از هرآنچه به وصف آید

من كمتر از هرآنچه كه مى دانم

غفّارى و كریم و خطاپوشى

من صاحب معاصىِ پنهانم

شاید مرا نگاهِ تو گیرد دست

ورنه فریب خورده شیطانم

تو آن خداى خالق و رحمانى

من، بنده حقیر و پشیمانم

بگذشته از شماره و حدّ و حصر

اندازه خطا و گناهانم

با این همه گناه كه من دارم

چون ادّعا كنم كه مسلمانم؟

در چاهِ نفس خویش گرفتارم

از جهل خویش سر به گریبانم

شرمنده ام، زیان زده ام، خامم

من بنده فرارى و ترسانم

خاكم، گِلم، كَفَم، خس و خاشاكم

خارم، خَسَم، فقیرم و نادانم

تا كى به درگهِ كرمت دوزم

این دیدگان خسته و گریانم

آن كس كه نیست لایقِ احسانت

آن كس كه هست شیفته، من آنم

یك لحظه گر نظر فكنى بر من

یك عمر، سرفرازم و خندانم

سیلابِ خون به چهره زرد من

جارى شده زدیده گریانم

چون دل، سراى توست، نه بیگانه

در راه دل نشسته و دربانم

حاشا كه جز تو، ره به دلم یابد

جانم فدایت، اى همه جانانم



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 24 شهریور 1388

بُقعه بَقیع

شاعر: محمد جواد غفور زاده كاشانى

جلوه جنت به چشم خاكیان دارد بقیع

یا صفاى خلوت افلاكیان دارد بقیع

گر حصار كعبه را جبریل دربانى كند

صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع

گرچه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است

الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع

گرچه محصولش به ظاهر یك نیستان ناله است

یك چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع

گرچه مى‏تابد بر او خورشید سوزان حجاز

از پر و بال ملائك سایبان دارد بقیع

می توان گفت ازگلاب گریه اهل نظر

بى نهایت چشمه اشك روان دارد بقیع

بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را

قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع

تا سروكارش بود با عترت پاك رسول

كى عنایت ‏با كم و كیف جهان دارد بقیع

این مبارك بقعه را حاجت ‏به نور ماه نیست

در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع

اینكه ریزد از در و دیوار او گرد ملال

هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقیع

چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه

پاس حفظ این امانت را به جان دارد بقیع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین

این همه همسایه عرش آستان دارد بقیع

در پناه مجتبى در ظل زین العابدین

ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع

باقر علم نبى و صادق آل رسول

خفته‏اند آنجا كه عمر جاودان دارد بقیع

قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع

كس نمیداند چرا با قرة عین الرسول

منظره فصل غم انگیز خزان دارد بقیع

آخر اینجا قصه گوى رنج ‏بى پایان تست

غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقیع

خفته بین منبر و محرابى اما بازهم

از تو اى انسیه حوراء نشان دارد بقیع

راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت

تا به كى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟

شب كه تنها می شود با خلوت روحانى‏اش

اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع

شب كه تاریك است و در بر روى مردم بسته‏اند

زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع

كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق‏»

چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 24 شهریور 1388

اى بنده بیا

شاعر : حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابورى)

اى بنده بیا ساکن میخانه ما باش

ما شمع تو گردیم وتو پروانه ما باش

تا چند خورى باده ز پیمانه اغیار

پیمان بشکن طالب پیمانه ما باش

از عشق مجازى نشود کام تو حاصل

از عشق بتان بگذر و دیوانه ما باش

بیگانه شو از دیده که نادیده ببینی

بیزار تو از دیده بیگانه ما باش

باز است در رحمت ما رحم به خود کن

در دام نیفتاده بیا دانه ما باش

این کهنه خرابات چرا مى کنى آباد؟

بگذر تو ز آبادى و ویرانه ما باش

یک عمر شدى خانه به دوش هوس و آز

یک ماه بیا معتکف خانه ما باش

هر در که زدى دست رد آمد به جوابت

پس منتظر پاسخ جانانه ما باش

ژولیده مشو ریزه خور سفره اغیار

مهمان منى بر سر پیمانه ما باش



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی