تبلیغات
اندکی صبر سحر نزدیک است... - مطالب عرفان
 
اندکی صبر سحر نزدیک است...
گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ahmad motaleby
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
صلوات برای سلامتی وتعجیل در فرج آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)







چهارشنبه 27 آبان 1388
خوف و رجا

یكى از وزرا، نزد ذوالنون مصرى رفت و از او دعایى خواست. ذوالنون گفت: وزیر را مسئله چیست؟
گفت : روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز امید آن دارم كه خیرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم كه مباد خشم گیرد و مرا عقوبت دهد.
ذوالنون گریست.
وزیر گفت : شیخ را چه شد كه از شنیدن این سخن ، گریه آغازید.
ذوالنون گفت : اگر من هم خداى عزوجل را چنان مى پرستیدم كه تو سلطان را، اكنون از شمار صدیقان بودم.

یعنى خدا را باید چنان پرستید كه هماره از او در خوف و رجا بود، و این از بندگان ، ساخته نیست ؛ زیرا برخى در خوف اند فقط، و برخى بر امیدند فقط.


(برگرفته از: سعدى ، گلستان ، باب اول ، ص 6)


نوع مطلب : عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 27 آبان 1388
خلوت انس

رابعه، از زنان عارفه بود.
كسى به او گفت : از خلوت بیرون آى تا شگفتى هاى خلقت بینى.
رابعه گفت : به خلوت در آى تا عجایب خالق بینى.

(حكایت پارسایان،رضا بابایى)


نوع مطلب : عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 27 آبان 1388
استقبال کعبه از یک زن

گویند که ابراهیم ادهم چهارده سال تمام پیاده سفر کرد تا به خانه کعبه رسید. او در این مدت، دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر می داشت و می گفت: اگر این راه را با قدم میروند، من به دیده میروم.
وقتی ابراهیم ادهم به مکه رسید، خانۀ کعبه را ندید و با خود گفت: این دیگر چه حادثه ای ست؟ شاید به چشم من آسیبی رسیده است.
در همین فکر بود که ندایی به گوش رسید: چشم تو آسیبی ندیده است. خانۀ کعبه به استقبال بانویی رفته است که به سوی مکه می آید. ابراهیم گفت: این کدام زن است که چنین مقامی دارد؟
ناگهان رابعه رادید که عصا زنان می آمد و همین که نزدیک شد، خانۀ کعبه به جایگاه خود بازگشت.
ابراهیم فریاد زد ای رابعه! این چه شوری است که در جهان انداختی؟
رابعه گفت: تو شور در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشیدی تا به خانۀ خدا رسیدی.
ابراهیم گفت: آری، من چهارده سال در این راه مشغول نماز بودم، اما در حیرتم که چرا مقام تو را نیافتم؟

رابعه گفت: زیرا تو در نماز بودی و من در نیاز.

(برگرفته از تذکرة الأولیای عطار نیشابوری)


نوع مطلب : عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 27 آبان 1388
خود را هم فراموش می کنم

پادشاهی به درویشی گفت: آن لحظه که در درگاه حق تعالی به مقام قرب و تجلی رسیدی و صفای باطن یافتی، مرا هم یاد کن.
درویش گفت: چون به حضـور دوست رسم و آفتاب جمالش بر من بتابد، از خودم فرامــوش می کنم، چگونه تو را به یاد می آورم؟!

(فیه ما فیه، ص13)


نوع مطلب : عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 27 آبان 1388
دروازۀ وصال

ریحانۀ مجنونه، از مجنونات بود و همیشه در گورستان اقامت کردی و هرگز روی به عمارت نیاوردی.
از او سوال کردند که همه عمر در گورستان می باشی، جهت آن چیست؟

گفت: بر دروازۀ وصال نشسته ام و انتظار آن می برم تا کی این در باز شود.
(سایت aftab)


نوع مطلب : عرفان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی